صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش بیستم
  4. »(5) حکایت ایاز و درد چشم او

(5) حکایت ایاز و درد چشم او

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

مگر از چشم زخم چشم اغیار

بدرد چشم ایاز آمد گرفتار

2

ز درد چشم چشمش همچو خون شد

دو نرگسدانِ چشمش لاله گون شد

3

علی الجمله چو روزی ده برآمد

ز درد چشم چشمش در سر آمد

4

چنان از دردِ چشمی ممتحن گشت

که صفرا کردش و بی خویشتن گشت

5

کسی محمود را از وی خبر کرد

سواره گشت محمود و گذر کرد

6

ببالین ایاز آمد نهان او

نهاد انگشت بر لب در زمان او

7

بدان بیمارداران گفت زنهار

مگردانید از شاهش خبردار

8

چو بنشست آن زمان محمود غازی

بجَست از جا ایاز از دلنوازی

9

زهم بگشاد چشم و شاد بنشست

زهی بنده که چون آزاد بنشست

10

بدو گفتند ای از خویش رفته

تن از پس مانده جان از پیش رفته

11

ز درد چشم سرگردان بمانده

میان جان و تن حیران بمانده

12

چو شه بنشست بر بالینت از پای

تو صفرا کرده چون برجستی ازجای؟

13

نگفتت کس نبودت چشم بر راه

چگونه گشتی ازمحمود آگاه؟

14

چنین گفت او که چه حاجت شنیدن

ندارم احتیاجی هم بدیدن

15

ز گوش و چشم آزادست جانم

که من از جان ببویش باز دانم

16

چو بوی او ز جان خود شنودم

شدم زنده اگرچه مرده بودم

17

ندیدی آنکه یعقوب پیمبر

ببویش گشت روشن چشم در سر

18

تو می‌باید که چشم از درد سازی

ز درد چشم تو خود می‌گدازی

19

چو بوی آشنائی یافتی تو

بر آفاق دو عالم تافتی تو

20

که آن یک ذرّه نور آشنائی

چو صد خورشید دارد روشنائی

21

چو دایم دوستی حق چنانست

که یک ذرّه بِه از هر دو جهانست

22

خدائی آنچنان میداردت دوست

ازان شادی توان گنجید در پوست؟

23

بزرگانی که این پرگار دیدند

بصد جان نقطهٔ دردش گُزیدند

24

هزاران جان برای یک خطابش

برافشاندند دل پر اضطرابش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شنیدم پادشاهی یک زنی داشت

که آن زن شاه را چون دشمنی داشت

عطار»الهی نامه»بخش بیستم»(4) حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور

اگلی نظم

سه بار آن کافر اندر آتش و خون

بگردانید بر جرجیس گردون

عطار»الهی نامه»بخش بیستم»(6) حکایت جرجیس علیه السلام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور