صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش بیستم
  4. »(5) حکایت ایاز و درد چشم او

(5) حکایت ایاز و درد چشم او

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مگر از چشم زخم چشم اغیار

بدرد چشم ایاز آمد گرفتار

22

ز درد چشم چشمش همچو خون شد

دو نرگسدانِ چشمش لاله گون شد

33

علی الجمله چو روزی ده برآمد

ز درد چشم چشمش در سر آمد

44

چنان از دردِ چشمی ممتحن گشت

که صفرا کردش و بی خویشتن گشت

55

کسی محمود را از وی خبر کرد

سواره گشت محمود و گذر کرد

66

ببالین ایاز آمد نهان او

نهاد انگشت بر لب در زمان او

77

بدان بیمارداران گفت زنهار

مگردانید از شاهش خبردار

88

چو بنشست آن زمان محمود غازی

بجَست از جا ایاز از دلنوازی

99

زهم بگشاد چشم و شاد بنشست

زهی بنده که چون آزاد بنشست

1010

بدو گفتند ای از خویش رفته

تن از پس مانده جان از پیش رفته

1111

ز درد چشم سرگردان بمانده

میان جان و تن حیران بمانده

1212

چو شه بنشست بر بالینت از پای

تو صفرا کرده چون برجستی ازجای؟

1313

نگفتت کس نبودت چشم بر راه

چگونه گشتی ازمحمود آگاه؟

1414

چنین گفت او که چه حاجت شنیدن

ندارم احتیاجی هم بدیدن

1515

ز گوش و چشم آزادست جانم

که من از جان ببویش باز دانم

1616

چو بوی او ز جان خود شنودم

شدم زنده اگرچه مرده بودم

1717

ندیدی آنکه یعقوب پیمبر

ببویش گشت روشن چشم در سر

1818

تو می‌باید که چشم از درد سازی

ز درد چشم تو خود می‌گدازی

1919

چو بوی آشنائی یافتی تو

بر آفاق دو عالم تافتی تو

2020

که آن یک ذرّه نور آشنائی

چو صد خورشید دارد روشنائی

2121

چو دایم دوستی حق چنانست

که یک ذرّه بِه از هر دو جهانست

2222

خدائی آنچنان میداردت دوست

ازان شادی توان گنجید در پوست؟

2323

بزرگانی که این پرگار دیدند

بصد جان نقطهٔ دردش گُزیدند

2424

هزاران جان برای یک خطابش

برافشاندند دل پر اضطرابش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شنیدم پادشاهی یک زنی داشت

که آن زن شاه را چون دشمنی داشت

عطار»الهی نامه»بخش بیستم»(4) حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور

اگلی نظم

سه بار آن کافر اندر آتش و خون

بگردانید بر جرجیس گردون

عطار»الهی نامه»بخش بیستم»(6) حکایت جرجیس علیه السلام

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور