عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 542غزل شمارهٔ 542شاعر: عطاروزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)قافیہ: اباشمصنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںهرگاه که مست آن لقا باشمهشیار جهان کبریا باشم2نقل کریںمستغرق خویش کن مرا دایمکافسوس بود که من مرا باشم3نقل کریںکان دم که صواب کار خود جویمآن دم بتر از بت خطا باشم4نقل کریںگه گه گویی که دیگری را باشچون نیست به جز تو من که را باشم5نقل کریںتا چند کنی ز پیش خود دورمتا کی ز جمال تو جدا باشم6نقل کریںاز هر سویم همی فکن هر دممگذار که یک نفس مرا باشم7نقل کریںگر تو بکشی چو شمع صد بارمچون آن تو کنی بدان سزا باشم8نقل کریںصد خون دارم اگر به خون خویشدر بند هزار خون بها باشم9نقل کریںگفتم به بر من آی تا یکدمدر پیش تو ذرهٔ هوا باشم10نقل کریںگر قصد کنی به خون جان منبر کشتن خویشتن گوا باشم11نقل کریںگفتی که چو باد و دم رسد کارتمن با تو در آن دم آشنا باشم12نقل کریںگر آن نفس آشنا شوی با منآنگاه من آن نفس کجا باشم13نقل کریںنی نی که تو باش در بقا جملهکان اولیتر که من فنا باشم14نقل کریںعطار اگر فنا شوم در توگر باشم و گر نه پادشا باشم◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمبی لبت از آب حیوان میبسمبی رخت از ماه تابان میبسمعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 541اگلی نظمدامن دل از تو در خون میکشمننگری ای دوست تا چون میکشمعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 543آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور