صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »بلبل نامه
  3. »بخش 25 - حکایت

بخش 25 - حکایت

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شنیدستم من از پیر خردمند

جوانی در مغاک کوه الوند

22

گرفته گوشه‌ای بی توشه و نوش

چو مرد حیدری گشته نمد‌پوش

33

چو سیمرغ از پس کوه قناعت

قرین در وحدت و دور از جماعت

44

ز ناپاکی خود دل پاک شسته

ز خود برخاسته در خود نشسته

55

ولیکن خدمت پیران نکرده

ز استاد خرد سیلی نخورده

66

به خود می‌رفت راه بی‌نهایت

نباشد پادشاهی بی ولایت

77

ببردش خواهر‌ش هر روز نانی

همی‌کردی به نانی زندگانی

88

به خواهر گفت روزی ای مرا جان

برو زین بیشتر ما را مرنجان

99

عنایت کرد با من لطف یزدان

حوالت کرد خدمت را به رضوان

1010

همی آرد به من حلوا و نانم

روان از مطبخ دارالجنانم

1111

جواب پیر بین با خود چه گفته‌ست

مگر دیو‌ش به دام خود گرفته‌ست‌

1212

به پیر وقت گفتند این حکایت

که دانم در شکست و در شکایت

1313

بسی با او بکرد ابلیس تلبیس

به کار آمد کنون تلبیس ابلیس

1414

اشارت کرد مرد نیک را پیر

برو آنجا ز سر تا پای او گیر

1515

بگو ای با همه وی از همه فرد‌!

سلامت می‌کند پیر ای جوانمرد

1616

بسی گشتی تو تا گشتی بهشتی

رفیقان را ز یاد خود بهشتی

1717

خداوندت بسی برگ و نوا داد

نصیب ما بده ز آنچت خدا داد

1818

به خادم داد یکتا نان و حلوا

برون حلوا درونش پر ز بادا

1919

چو مرد آورد پیش پیر ره‌بین

نجاست بود حلوا نانش سرگین

2020

هر آنکس کاو ندارد پیر رهبر

بود همراه شیطانش به ره در

2121

اگر خواهی که با تدبیر گردی

به گرد آسمان پیر گردی

2222

جوانی کاو ببوسد پای پیران

به پیری دست بوسندش امیر‌ان

2323

به خود ره رفتن نادیده جهل است

به ره رفتن به‌راه رفته سهل است

2424

درخت بیشه میوه بر نیاید

بود رعنا ولی خوردن نشاید

2525

درخت باغبان پرورده را بین

که شکل خوب دارد بار شیرین

2626

تنت قاف‌ست و جانت هست سیمرغ

ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ

2727

حجاب کوه قافت آرد و بس

چو منعت می‌کند یک نیمه شو پس

2828

به جز نامی ز جان نشنیده‌ای تو

وجود جان خود تن دیده‌ای تو

2929

همه عالم پر از آثار جان است

ولی جان از همه عالم نهان است

3030

تو سیمرغی ولیکن در حجابی

تو خورشیدی ولیکن در نقابی

3131

ز کوه قاف جسمانی گذر کن

به دار‌الملک روحانی سفر کن

3232

تو مرغ آشیان آسمانی

چو بازان مانده دور از آشیانی

3333

چو زاغان بر سر مُردار مردی

ز صافی گشته خرسندی به دُردی

3434

چو بازان باز کن یک دم پر و بال

برون پر زین قفس وین دام آمال

3535

چو بازان ترک دام و دانه کردی

قرین دست او شاهانه کردی

3636

بپری بر فلک زین تودهٔ خاک

همی گردی تو با مرغان در افلاک

3737

وگرنه هر زمان بی بال و بی پر

چو مرغ هر دری گردی به هر در

3838

گهی در آب گردی همچو ماهی

گهی چون آب باشی در تباهی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تو سیمرغی و یک مرغت هنر نیست

چو مرغان اندرین راهت گذر نیست

عطار»بلبل نامه»بخش 24 - آمدن سیمرغ به خدمت سلمیان و نموداری حال گفتن به بلبل

اگلی نظم

شنیدستم که در عهد گذشته

امیری بود والی عهد گشته

عطار»بلبل نامه»بخش 26 - حکایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور