صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »بیان الارشاد
  3. »بخش 5 - در شرح دل فرماید

بخش 5 - در شرح دل فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بجدّ و سعی خود آن را طلب کن

اگر یابی دل آنگاهی طرب کن

22

همی جو دل اگر دل باز یابی

که خود را محرم هر راز یابی

33

چو روی دل ببینی شادگردی

به یک ره از خودی آزاد گردی

44

برآید جمله ی کار تو از دل

مراد تو شود زو جمله حاصل

55

تو جان از دل به جز نامی ندانی

که در قالب همیشه قلب خوانی

66

مدان جانا تو دل آن گوشت پاره

که کافر را بود چون سنگ خاره

77

بود هر خوک و سگ را آنچنان دل

از آن دل هیچ نتوان کرد حاصل

88

بود دل نور الطاف الهی

نماید از سپیدی تا سیاهی

99

بود منزلگهش آن گوشت بی‌ شک

نگیرد نور او از پوست تا رگ

1010

همان نور لطیف روشن پاک

بدین منزل فرود آمد بدین خاک

1111

جمالش چون که بنماید ز بالا

درین منزل شود نورش هویدا

1212

بود چون قالبی آن قلب روحش

بود زان روح هر دم صد فتوحش

1313

منور گردد اعضا ها از آن نور

وجود تو شود زان نور مسرور

1414

نماید نورش اول پاره پاره

پس آنگه جمع گردد چون ستاره

1515

پس آن گه همچو مهتابی نماید

درو هر لحظه نوری می‌ فزاید

1616

ببینی آن گهی چون آفتابش

شود روشن وجود از نور تابش

1717

بگیرد نور او نزدیک و هم دور

شود کار تو زان نور علی نور

1818

فرو گیرد تمامی سینه ی تو

شود شادی غم دیرینه ی تو

1919

بود آیینه وجه الهی

درو بینی هر آن چیزی که خواهی

2020

نزول لطف حق را منزل اوست

اگر تو طالبی دل را دل اوست

2121

چو وسعت یابد از نور الهی

بود منظور لطف پادشاهی

2222

گهی ارضی بود گاهی سمائی

گهی صدقی بود گاهی صفایی

2323

از آن خوانند قلب او را که هر دم

بگردد صد ره اندر گرد عالم

2424

ز وجهی قلب انوار آمد آن نور

بدین اسم او شد اندر جمع مشهور

2525

هم او شد ملک خاص حضرت شاه

نباشد دیو را هرگز در او راه

2626

بود آیینه کل ممالک

نماید اندرو رضوان و مالک

2727

ز روح او روح می‌یابد پیاپی

پس آنگه عقل راحت یابد از وی

2828

هر آنکس را که بخشیدند آن دل

مراد او شود یک سر بحاصل

2929

اگر داری خبر از دل تو مردی

وگرنه از معانی جمله فردی

3030

وجودی را که از خود آگهی نیست

سزای حضرت شاهنشهی نیست

3131

بدل یابی خبر از سرّ هر کار

بدل گردی قرین جمله احرار

3232

تو صاحب دل شو ای مرد معانی

که تا اسرار هر کاری بدانی

3333

به گوش دل شنیدن جمله اسرار

به چشم عقل دیدن سر هر کار

3434

اگر آن چشم و آن گوشت نباشد

بجز شیطان در آغوشت نباشد

3535

اگر از اهل دل آگه نباشی

یقین می دان که جز گمره نباشی

3636

تو غافل دان هر آنک س را که پیوست

بود از حب مال و جاه سرمست

3737

به جمع مال دنیا هر که کوشد

چینن کس چشم عقل خویش پوشد

3838

تو عاقل آن کسی را دان که عقبی

گزیند بر نعیم و ملک دنیا

3939

به دنیا دار اگر معلول باشد

بکار آخرت مشغول باشد

4040

تو آن کس را که او آساید از کبر

همیشه خویش را بزداید از کبر

4141

به جان و دل شود جویای دنیا

زبانش دائماً گویای دنیا

4242

چنین کس را نشاید خواند عاقل

بود دیوانه و مجنون و غافل

4343

از آن عالی تر آمد جوهر عقل

که باشد هر سری اندر خور عقل

4444

نخستین گوهر پاک گزیده

که هست ایزد تعالی آفریده

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

امانت کلمهٔ توحید می‌دان

که از وی زنده می‌ماند ترا جان

عطار»بیان الارشاد»بخش 4 - در توحید فرماید

اگلی نظم

خرد شد کاشف سرّ الهی

به نور او شود روشن سیاهی

عطار»بیان الارشاد»بخش 6 - در بیان و شرح عقل فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور