صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »بیان الارشاد
  3. »بخش 34 - در شرح کشف اولیاء

بخش 34 - در شرح کشف اولیاء

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

سه کشف است اندرین ره تا بدانی

به علمی و خیالی و عیانی

2

بود علم نخستین کشف اسرار

اگر با او عمل باشد ترا یار

3

وجودت از خودی چون گشت خالی

پس آنگه کشفها باشد خیالی

4

مشو ایمن درین هر دو ز شیطان

درین هر دو بود راهش یقین دان

5

بلی اندر عیانی ره نیابد

در آن راز نهانی ره نیابد

6

تو بازیهای او را نیک بشناس

که تا ضایع نگردد بر تو انفاس

7

چو دانستی کمینگاه عزازیل

نبندد بر تو بر راه عزازیل

8

بود هر کشف را ظاهر نهانی

کزو پیدا شود روشن معانی

9

نشان کشف علمی را تو بشناس

که تا داری همیشه پاس انفاس

10

شود بینا روان تو بحکمت

همان گویا زبان تو بحکمت

11

بود جاری حقایق بر زبانت

بسی پوشیده‌ها گردد عیانت

12

بدان اوصاف چون موصوف گردی

اگر گوئی سخن موقوف گردی

13

هوائی باشد این گفتن تو میدان

زبان را اندرین گفتن مجنبان

14

بلی ذوقیست در گفتن هوائی

نداند این به جز مرد خدائی

15

کمینگاهی است شیطان را درین ذوق

که میل نفس را بفریبد آن ذوق

16

چنان مستغرق گفتن شود مرد

که گردد خالی او از خواب و از خورد

17

بود عشقی زبانش را بگفتن

که گفتن را نه بتواند نهفتن

18

زبانت اندرین دم بسته باید

که کار و بار تو یکسر گشاید

19

تو گفتن را شوی مانع به یک چند

زبان خویش را داری تو در بند

20

شود پیدا تو را کشف خیالی

بسی صورت درو بینی تو حالی

21

بسی آوازها آید بگوشت

که آید دل در آن حالت بجوشت

22

بسی احوال غیبی را بدانی

که باشد جمله از راه معانی

23

مخور لقمه بشبهت اندرین راه

که تا بسته نگردد بر تو آن راه

24

نشان آن باشد آن کس را در آن حال

بگردد در درونش جمله احوال

25

شود نوری قرین چشم ظاهر

که ربانی بود آن نور طاهر

26

بهر کس گر نظر کرد اندر آن حال

بگردد در درونش جمله احوال

27

در آن حالت بصورت درنماند

حقیقت معنی هر یک بداند

28

بداند آنکسی کو را سعید است

هم آنکس را که از حضرت بعید است

29

قیامت نقد او گردد در آن حال

که بر وی کشف گردد جمله احوال

30

به بیند صورت ابلیس را هم

شناسا گردد آن تلبیس را هم

31

بگوش آواز تحمید ملایک

همان تسبیح و تمجید ملایک

32

همان تسبیح حیوانات یکسر

شود معلوم او را ای برادر

33

سراسر بشنود آن را بداند

از آن آواز حیران بماند

34

نشان چشم و سمع جان همین است

کسی داند که او صاحب یقین است

35

اگر خواهد که آرد در عبارت

و یا رمزی بگوید در اشارت

36

در آن سر وقت او بیهوش گردد

یقین بیطاقت و مدهوش گردد

37

که تا این حالش پوشیده ماند

کسی از وقت و حال او نداند

38

چو عالی گردد آن کشف عیانی

بخواهد دید سید را نهانی

39

شود نوری قرین چشمش از شرع

بدان بینا شود از اصل تا فرع

40

وجود خویش بیند سنگ یاقوت

همه عالم شده همرنگ یاقوت

41

درون خود خنک یابد از آن ذوق

شود بی‌خویشتن حیران از آن ذوق

42

بخود چون باز آید کشته و خوش

همه عالم همی بیند چو آتش

43

در ان عالم تن خود غرق بیند

برون از حیلت و از زرق بیند

44

درونش سرد باشد اندر آن حال

فرو ماند زبان از قیل و از قال

45

پس آنگه با خود آید او دگر بار

وجودخویش بیند همچو زنگار

46

همه عالم شده بس سبز و روشن

جهان یکسر شده بر وی چو گلشن

47

درین عالم تمامت آفرینش

چو شخصی بیند او از روی بینش

48

چو آن شخص لطیف روشن پاک

نوشته بیند او خطی که لولاک

49

پس آنگه بیند او نور گزیده

که خیره گردد اندر وی دو دیده

50

منقش باشد آن نور مطهر

توان آن نقش را خواندن سراسر

51

هر آن نقشی کز آن نور مبین است

تمامت رحمة للعالمین است

52

یکی صورت شود پیدا از آن نور

که چشم بد بود پیوسته زان دور

53

که باشد معنوی آن صورت پاک

که اندر وصف او گفتند لولاک

54

بود آن صورت زیبای خواجه

همی آن طلعت زیبای خواجه

55

در آن حضرت برآید جمله کامش

برند از زمره احباب نامش

56

بباشد دیو نفسش هم مسلمان

هم او مالک شود در ملک ایمان

57

شود نومید ازو شیطان بیکبار

نیاید نزد او هرگز دگر بار

58

مشاهد گردد آن کس پس یقین بین

طلاق هر دو عالم داده با این

59

پس آنگه از خودی فارغ شود مرد

شود از ماسوی الله جملگی فرد

60

چو حیدر فرد باید شد ز جمله

که تا گردی خلاص از هرچ طعمه

61

پس آنگه از فنا هم فانی آید

بصورت هم چو نقش مانی آید

62

حیاتی یابد از حی یگانه

کز آن باقی بماند جاودانه

63

پس آنگه بیند او نوری چو مینا

نداند این سخن جز مرد دانا

64

نهانیها عیان بیند در آن نور

بسی نام ونشان بیند در آن نور

65

بهمت بگذرد زان جمله برتر

بود خلق جهان را جمله برسر

66

سلوک راه حق دشوار باشد

کسی داند که او هشیار باشد

67

بود هم جمع هم ظاهر چنین مرد

وجود او بود در عصر خود فرد

68

فروزین است منزلهای بس دور

که آرد در نظر آن جمله مستور

69

نشانی را نشاید باز گفتن

که این توحید می‌باید نهفتن

70

درین فصل از طریق رمز و ایجاز

بگفتم شرح او را جملگی باز

71

تو تا از هستی خود در حجابی

نشانی زینکه گفتم درنیابی

72

مقید تا بعلم و عقل خویشی

ازین ره نه یکی باشی نه بیشی

73

مگر علمی ببخشندت خدائی

که یابی از خودی خود رهائی

74

از آن علم ار ببخشندت حیاتی

که یابی در ره دین زان ثباتی

75

شود مکشوف بر تو این معانی

بدانی یکسر آن راز نهانی

76

چو سالک نیستی وز اعتقادی

رساند اعتقادت با معادی

77

بدین گر اعتقاد نیک داری

نخست اندر بیابی رستگاری

78

مشو زانها که گویند هرچه جارا

نباشد آن نباشد پادشا را

79

که باشد این سخن عین حماقت

مشو مستغرق شین حماقت

80

مشو منکر تو بر احوال ایشان

که تادینت نگردد زان پریشان

81

بخود نتوانی این ره را بریدن

بسر باید بر ایشان دویدن

82

بود مکشوف و گرددبر تو احوال

شوی فارغ هم از جاه و هم از مال

83

اگر کشفت نمی‌گردد میسر

بنه رخ را بر آن خاک مطهر

84

که تا آزاد گردد از کبایر

ببخشندت همه سهو و صغایر

85

لباس مغفرت پوشی در آن حال

ولی پوشیده باشد بر تو احوال

86

بوقت مرگ دانی آن معانی

که روشن گرددت راز نهانی

87

کز آن حضرت کرامتها چه دیدی

چو شربتهای معنی را چشیدی

88

چو پر کردی ز حضرت جام وصلت

نماند در درونت هیچ علت

89

هر آنکس گر کند بر تو سلامی

اگر او خود بود محروم و عامی

90

سعادت یابد و اقبال و توبه

که چون بروی رسد از یار روضه

91

بسی دارم ازین در معانی

نمی‌گویم که تو نه اهل آنی

92

زیادت زین نمی‌آرم دگر گفت

درین معنی در تصدیق را سفت

93

اگر محرم شوی روزی بدانی

شود مکشوف بر تو این معانی

94

ز آلایش دماغت چون شود پاک

گل تحقیق را بوئی ازین خاک

95

شود معلومت آنگه سرّ این کار

نماند در درونت هیچ انکار

96

چو منکر باشی این افسانه خوانی

درین گفتن مرا دیوانه دانی

97

چو بربستی بخود فرزانگی را

ندانی ذوق این دیوانگی را

98

منم دیوانه ای مرد یگانه

نخواهم ترک کردن این فسانه

99

چو دانم ای برادر این فسون را

بجان ودل خریدم این جنون را

100

طلاق عقل دادم علم بر سر

که باشد این جنون ما را میسر

101

مبارک بر تو این فرزانگی باد

قرین عالم این دیوانگی باد

102

تو این معنی ندانی ای برادر

ارادت دار و خوش برخوان و بگذر

103

بمسکینی توان دانستن این راز

چو مسکین نیستی رو کار خود ساز

104

چو بربستم در فرزانگی من

بگویم رمزی از دیوانگی من

105

اگر اهلی ز من این نکته بشنو

بگوش دل یقین ای مرد رهرو

106

مثال او چو قرص آفتابست

وجودش دائماً پر نور و تابست

107

ز نورش اهل معنی را قوام است

زبانش اهل صورت را نظام است

108

حجاب از جانب شخص است دائم

که باشد از غذای نفس قائم

109

از آن جانب همیشه نور و تاب است

چه جای پرده و جای حجاب است

110

اگر یک دم حجابی پیش گردد

هزاران فتنه ظاهر بیش گردد

111

محیط بحر او موجی برآرد

هزاران در و گوهر بر سرآرد

112

ز بحرش بحر حیوان چون روان کرد

بهر قالب که در شد جان جان کرد

113

بجای هر گلی دلجوی باشد

چو بینی آب او زین جوی باشد

114

الف یکتاست لیک اندر معانی

ندانی هیچ تا او را ندانی

115

معانی جمله موقوفست بروی

نهانی جمله مکشوف است بروی

116

از آن خالی نباشد هیچ حرفی

معانی دان وجودش را چو ظرفی

117

بباطن زو بود ترتیب کلمه

ازو ظاهر شودترتیب کلمه

118

نباشد یک الف یک حرف یک طرف

نه معنی و نه صورت بس کن این حرف

119

که این از فهم هر غیری بعید است

قریب این سخن اهل سعید است

120

اگر زین شیوه گویم تا بمحشر

بود یک قطره از آن بحر اخضر

121

از این شیوه بپردازم سخن را

بنوعی دیگر آغازم سخن را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گروهی علم ظاهر را بخوانند

فروع و اصل او یکسر بدانند

عطار»بیان الارشاد»بخش 33 - در بیان اولیائی که تحصیل علم کرده باشند و اولیائی که امی باشند

اگلی نظم

خداوندا چو توفیقم فزودی

ره تحقیق را با من نمودی

عطار»بیان الارشاد»بخش 35 - در مناجات و ختم کتاب فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور