صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش هجدهم
  4. »بخش 1 - المقاله الثامنه عشر

بخش 1 - المقاله الثامنه عشر

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دریغا دیدهٔ ره بین نداری

بغفلت عمر شیرین می‌گذاری

22

بسر بردی بغفلت روزگاری

مگر در گور خواهی کرد کاری

33

الا ای حرص در کارت کشیده

چو شد قد الف وارت خمیده

44

اگر طاعت کنی اکنون نه زانست

که می‌ترسی که مرگت ناگهانست

55

بسی شادی بکردی کام راندی

کنون چون پیر گشتی بازماندی

66

ز دارو کردنت ای پیر تا کی

بمی باید شدن تدبیر تاکی

77

نشد یک ذره کم ای پیر آزت

نکردستند گوی از شیر بازت

88

کنون زشتست حرص از مردم پیر

گنه خود چون بود با موی چوی شیر

99

چو مویت شیر شد ای پیرخیره

مکن آلوده شیرت را بشیره

1010

بکف در آتشین داری نواله

که در پیری بکف داری پیاله

1111

چو می‌شویی بآب تلخ تن را

بشوی از اشگ شور خود کفن را

1212

مکن روباه بازی و بیارام

که پیه گرگ در مالیدت ایام

1313

نمی‌ترسی که از کوی جهانت

تو غافل در ربایند از میانت

1414

تو خوش بنشسته و گردون دونده

تو مرغ دانه کش عمرت پرنده

1515

تو خفته عمر بر پنجاه آمد

کنون بیدار شو که گاه آمد

1616

چو گر عمری بدنیا خون گرستی

نه بس کاریست این کاکنون کرستی

1717

چه کارست این که در دنیاء فانیست

جهانی کار کار آن جهانیست

1818

غم خود خور که کس را از تو غم نیست

چه می‌گویم ترا حقا که هم نیست

1919

ترا افتاد اگر افتاد کاری

که کس را نیست بر دل از تو باری

2020

ز مرگت گر کسی دل ریش دارد

ز خود ترسد که آن در پیش دارد

2121

کسی کز مرگ تو بسیار گرید

ز مرگ خود بترسد زار گرید

2222

زمانی لب زخندیدن ببندد

بصد لب یک زمان دیگر بخندد

2323

ترا افتاد کار ای پیرخون خور

به ایمان گر توانی جان برون بر

2424

نخواهی بود با کس در میانه

تو خواهی بود با تو جاودانه

2525

نترسی زانک فرداهم درین سوز

همه با خود گذارندت چو امروز

2626

کنون من گفتم و رفتم بزودی

بکِشتم می ندانم تا درودی

2727

کنون با گفت افتادست کارم

که گر طاعت کنم طاقت ندارم

2828

کنون آن بادها از سر برون شد

که زیر خاک می‌باید درون شد

2929

کنون چون زندگانی رخت دربست

بسوی خاک رفتم باد در دست

3030

کنون گر شاد و گر غمناک رفتم

دلی پر آرزو با خاک رفتم

3131

جهان پر غمم بسیار دم داد

سپهر گوژ پشتم پشت خم داد

3232

غم من چند خواهد کرد بردار

ندارم جز ز فانی هیچ بر کار

3333

بسی در دین و دنیا راز راندم

بدین نرسیدم و زان باز ماندم

3434

دمم شد سرد و دل برخاست از دست

که بر فرقم زپیری برف بنشست

3535

چو شد کافور موی مشگ بارم

کفن باید که من کافور دارم

3636

همه مویم تا سپیدی جایگه کرد

جهان بر من سر پستان سیه کرد

3737

چنان افتاده‌ام از پای پیری

که از کس می‌نیابم دست گیری

3838

جوانان طعنه خوش می‌زنندم

بطعنه در دل آتش می‌زنندم

3939

ولیکم هست صبر آنک ایشان

چو من بیچاره گردند و پریشان

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

بدید از دور پیری را جوانی

خمیده پشت او همچون کمانی

عطار»اسرارنامه»بخش هجدهم»بخش 2 - الحکایه و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور