صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش هجدهم
  4. »بخش 1 - المقاله الثامنه عشر

بخش 1 - المقاله الثامنه عشر

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

دریغا دیدهٔ ره بین نداری

بغفلت عمر شیرین می‌گذاری

2

بسر بردی بغفلت روزگاری

مگر در گور خواهی کرد کاری

3

الا ای حرص در کارت کشیده

چو شد قد الف وارت خمیده

4

اگر طاعت کنی اکنون نه زانست

که می‌ترسی که مرگت ناگهانست

5

بسی شادی بکردی کام راندی

کنون چون پیر گشتی بازماندی

6

ز دارو کردنت ای پیر تا کی

بمی باید شدن تدبیر تاکی

7

نشد یک ذره کم ای پیر آزت

نکردستند گوی از شیر بازت

8

کنون زشتست حرص از مردم پیر

گنه خود چون بود با موی چوی شیر

9

چو مویت شیر شد ای پیرخیره

مکن آلوده شیرت را بشیره

10

بکف در آتشین داری نواله

که در پیری بکف داری پیاله

11

چو می‌شویی بآب تلخ تن را

بشوی از اشگ شور خود کفن را

12

مکن روباه بازی و بیارام

که پیه گرگ در مالیدت ایام

13

نمی‌ترسی که از کوی جهانت

تو غافل در ربایند از میانت

14

تو خوش بنشسته و گردون دونده

تو مرغ دانه کش عمرت پرنده

15

تو خفته عمر بر پنجاه آمد

کنون بیدار شو که گاه آمد

16

چو گر عمری بدنیا خون گرستی

نه بس کاریست این کاکنون کرستی

17

چه کارست این که در دنیاء فانیست

جهانی کار کار آن جهانیست

18

غم خود خور که کس را از تو غم نیست

چه می‌گویم ترا حقا که هم نیست

19

ترا افتاد اگر افتاد کاری

که کس را نیست بر دل از تو باری

20

ز مرگت گر کسی دل ریش دارد

ز خود ترسد که آن در پیش دارد

21

کسی کز مرگ تو بسیار گرید

ز مرگ خود بترسد زار گرید

22

زمانی لب زخندیدن ببندد

بصد لب یک زمان دیگر بخندد

23

ترا افتاد کار ای پیرخون خور

به ایمان گر توانی جان برون بر

24

نخواهی بود با کس در میانه

تو خواهی بود با تو جاودانه

25

نترسی زانک فرداهم درین سوز

همه با خود گذارندت چو امروز

26

کنون من گفتم و رفتم بزودی

بکِشتم می ندانم تا درودی

27

کنون با گفت افتادست کارم

که گر طاعت کنم طاقت ندارم

28

کنون آن بادها از سر برون شد

که زیر خاک می‌باید درون شد

29

کنون چون زندگانی رخت دربست

بسوی خاک رفتم باد در دست

30

کنون گر شاد و گر غمناک رفتم

دلی پر آرزو با خاک رفتم

31

جهان پر غمم بسیار دم داد

سپهر گوژ پشتم پشت خم داد

32

غم من چند خواهد کرد بردار

ندارم جز ز فانی هیچ بر کار

33

بسی در دین و دنیا راز راندم

بدین نرسیدم و زان باز ماندم

34

دمم شد سرد و دل برخاست از دست

که بر فرقم زپیری برف بنشست

35

چو شد کافور موی مشگ بارم

کفن باید که من کافور دارم

36

همه مویم تا سپیدی جایگه کرد

جهان بر من سر پستان سیه کرد

37

چنان افتاده‌ام از پای پیری

که از کس می‌نیابم دست گیری

38

جوانان طعنه خوش می‌زنندم

بطعنه در دل آتش می‌زنندم

39

ولیکم هست صبر آنک ایشان

چو من بیچاره گردند و پریشان

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

بدید از دور پیری را جوانی

خمیده پشت او همچون کمانی

عطار»اسرارنامه»بخش هجدهم»بخش 2 - الحکایه و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور