صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش هجدهم
  4. »بخش 2 - الحکایه و التمثیل

بخش 2 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بدید از دور پیری را جوانی

خمیده پشت او همچون کمانی

22

ز سودای جوانی گفت ای پیر

بچندست آن کمان پیش آی زرگیر

33

جوان را پیر گفت ای زندگانی

مرا بخشیده‌اند این رایگانی

44

نگه می‌دار زر ای تازه برنا

ترا هم رایگان بخشند فردا

55

چو سالَم شصت شد، نبود زیانی

اگر من شست را سازم کمانی

66

مرا در شست افتادست هفتاد

چنین صیدی کرا در شست افتاد

77

ز شست آن کمان تیری شود راست

ز شست من کمان گوژ برخاست

88

از آن شست و کمان قوت شود بیش

ازین شست و کمان دل می‌شود ریش

99

ز پیری گرچه گشتم مبتلایی

نشد جز پشت گوژم هیچ جایی

1010

اگرچه پر شدست اقلیم از من

درستم شد که پر شد نیمی از من

1111

نشست اندر برم پیری چنان زود

که هرگز برنخاست از سر چنان دود

1212

بسر دیوار، عمر اندرز دم دست

چه برخیزد از آن چون عمر بنشست

1313

چو آمد کوزهٔ عمرم بدردی

نه قوت ماند و نه نیرو نه مردی

1414

اگر گه گه بشهوت بردمی دست

چو در پای آمدم با سردلم جست

1515

ازین پس نیز ناید کار از من

که آمد مدتی بسیار از من

1616

بسی ناخوردنیها خوردم و رفت

بسی ناکردنیها کردم و رفت

1717

برآمد ز آتش دل از جگر دود

که رفتم زود و بس دیرم خبر بود

1818

اگرچه عقل بیش اندیش دارم

چه دانم تا چه غم در پیش دارم

1919

برفت از دیده و دل خواب و آرام

که تا چون خواهدم بودن سرانجام

2020

دلم از بیم مردن در گدازست

که مرکب لنگ و راهم بس درازست

2121

چو از روز جوانی یاد آرم

چو چنگ از هر رگی فریاد آرم

2222

اجل دانم که تنگم در رسیدست

که دور عمر دوری در کشیدست

2323

دریغا من که از اسباب دنیا

فرو رفتم بدین گرداب دنیا

2424

یکی گنجی طلب می‌کردم از خویش

چو برخاست آن حجاب و گنج از پیش

2525

شبی چون دست سوی گنج بردم

شدم بی جان دریغا رنج بردم

2626

برون رفتم بصد حسرت ز دنیا

چه خواهد ماند جز حیرت ز دنیا

2727

زهی سودای بی حاصل که ما راست

زهی اندیشهٔ مشکل که ما راست

2828

زیان روزگار خویش ماییم

حجاب خویشتن در پیش ماییم

2929

از آن آلودگان کار خویشیم

که جمله عاشق دیدار خویشیم

3030

همه در مهد دنیا سیر خوابیم

همه از مستی غفلت خرابیم

3131

خداوندا مرا پیش از قیامت

از آن معنی کنی بویی کرامت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دریغا دیدهٔ ره بین نداری

بغفلت عمر شیرین می‌گذاری

عطار»اسرارنامه»بخش هجدهم»بخش 1 - المقاله الثامنه عشر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور