صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش هفتم
  4. »بخش 8 - الحکایه و التمثیل

بخش 8 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

عزیزی بد که تا شد شصت ساله

هوای گوشت بودش یک نواله

2

اگرچه دست می‌دادش ولیکن

نبود از نفس نامعلوم ایمن

3

مگر روزی شنود از دور بویی

روان شد نفس را از دیده جویی

4

که چون شد شصت سال از بهر الله

ازین بریان مرا یک لقمهٔ خواه

5

دلش بر نفس خود می‌سوخت برخاست

که تا بوکش تواند لقمهٔ خواست

6

روان شد بر پی آن بوی بسیار

ز زندان بوی می‌آمد پدیدار

7

بزد در تا در زندان گشادند

یکی را داغ بر ران می‌نهادند

8

ز داغش بوی بریان می برآمد

وزان غم نفس را جان می برآمد

9

چو پیر آن دید بی خود گشت در حال

چو مرغی می‌زد اندر ره پر و بال

10

زبان بگشاد کای نفس زبون گیر

اگر بریانت می‌باید کنون گیر

11

ز دوری بوی بریانی شنیدی

چو بریانی بدیدی در رمیدی

12

عزیزان را چنین بریان دهد دست

تو پنداری که این آسان دهد دست

13

ترا چون نیست روزی چند سوزی

که نتوان شد برون از پیش روزی

14

برو دل گرم کن در سوز عقبی

که تا در سایه مانی روز عقبی

15

ترا دل هست لیکن هست معزول

ولی در آرزوی نفس مشغول

16

مثال رهبران این جزیره

مثال آن بز است و آن حظیره

17

که تا آن بز قدم بیرون نهادست

بسی سر در طغار خون نهادست

18

پی خود گیر خیز ای خیره سرکش

گلیم خود ز آب تیره برکش

19

بزن گردن کزین نبود دریغی

نهاد کافر خود را به تیغی

20

ازین کافر مسلمانی نیاید

که از رهزن نگه بانی نیاید

21

نه هرگز از فضولی سیر گردد

نه هرگز هیچ کارش دیر گردد

22

وگر دیرش دهد یک آرزو دست

سگی گردد ز خشم اما سگی مست

23

گر از یک کام او گیری کناره

زند در یک زمانت صد هواره

24

خریست این نفس خر را بنده بودن

کجا باشد نشان زنده بودن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی کناس بیرون جست از کار

مگر ره داشت بر دکان عطار

عطار»اسرارنامه»بخش هفتم»بخش 7 - الحکایه و التمثیل

اگلی نظم

بدان خربنده گفت آن پیر دانا

که کارت چیست ای مرد توانا

عطار»اسرارنامه»بخش هفتم»بخش 9 - الحکایه و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور