صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش هفتم
  4. »بخش 7 - الحکایه و التمثیل

بخش 7 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی کناس بیرون جست از کار

مگر ره داشت بر دکان عطار

22

چو بوی مشک از دکان برون شد

همی کناس آنجا سرنگون شد

33

دماغ بوی خوش او را کجا بود؟!

تو گفتی گشت جان از وی جدا زود‌!

44

برون آمد ز دکان مرد عطار

گلاب و عود پیش آورد بسیار

55

چو رویش از گلاب و عود تر شد

بسی کناس از آن بیهوش‌تر شد

66

یکی کناس دیگر چون بدیدش

نجاست پیش‌ِ بینی آوریدش

77

مشامش از نجاست چون خبر یافت

دو چشمش باز شد جانی دگر یافت

88

کسی با گند‌ِ بدعت آرمیده

نسیم مشگ‌ِ سنّت ناشنیده

99

اگر روحی رسد سوی دماغش

درون‌ِ دل فرو میرد چراغش

1010

کسی در مبرز این نفس‌ِ ناساز

که گاهی پُر کند گاهی تهی باز

1111

اگر بویی رسد او را ز اسرار

همی در پای افتد سر‌نگوسار

1212

نکو ناید شتر را بوس دادن

مگس را طعمهٔ طاووس دادن

1313

چو آبی در چله سی سال پیوست

ترا سی پاره این سر دهد دست

1414

تو از خود راه گم کردی درین راه

نه بر هیچی ونه از هیچ آگاه

1515

کسانی در چنین ره باز ماندند

که از دریای دل دُر می‌فشاندند

1616

چو چوگان سرنگون مردان میدان

کسی این گوی نابرده به پایان

1717

همه در پرده حیرت بماندند

به زیر قبهٔ غیرت بماندند

1818

برون نامد درین دوران به‌غایت

کسی در پختگی این ولایت

1919

فریدونان ز ره مرکب براندند

بجز گاوان در این اولا نماندند

2020

چو یک دل نیست اندر خانقاهی

عوام الناس را نبود گناهی

2121

دری در قعر دریای دل تست

که آن در از دو عالم حاصل تست

2222

دل تو موضع تجرید آمد

سرای خلوت و توحید آمد

2323

دل تو منظر اعلاست حق را

ولکین سخت نابینا‌ست حق را

2424

نظرگاه شبان‌روزی دل تست

ولی روی دل تو در گِل تست

2525

چو روی دل کنی از سوی گِل دور

برین پستی بگیرد روی دل نور

2626

غلام آن دلم کز دل خبر یافت

دمی از نفس شوم خویش سرتافت

2727

عزیزانی که مرد کار بودند

دمی از نفس خود بیزار بودند

2828

به‌کام نفس خود گامی نرفتند

نخوردند و به آرامی نخفتند

2929

نه نان دادند نفس مشتهی را

نه بر‌خوردند یک نان تهی را

3030

ولی هر کاو هوای دل گسل کرد

نیارد لقمه‌ای بی‌خون دل خوَرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت آن جوانمرد پگه‌خیز

که پیش از صبحدم در طاعت آویز

عطار»اسرارنامه»بخش هفتم»بخش 6 - الحکایه و التمثیل

اگلی نظم

عزیزی بد که تا شد شصت ساله

هوای گوشت بودش یک نواله

عطار»اسرارنامه»بخش هفتم»بخش 8 - الحکایه و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور