صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش یازدهم
  4. »بخش 4 - الحکایه و التمثیل

بخش 4 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

سخن بشنو ز سلطان طریقت

سپه‌سالار‌ِ دین شاه‌ِ حقیقت

2

به هر جزوی هزاران کل علی‌الحق

به کل محبوب حق معشوق مطلق

3

شگرفی که‌آفتاب این ولایت

درو می‌تابد از برج هدایت

4

سلیمان‌ِ سخن در منطق‌الطیر

که این کس بوسعید‌ست ابن ابوالخیر

5

چنین گفت او که در هر کار و هر حال

نشان پی همی‌جستم بسی سال

6

چو دیدم آنچ جستم گم شدم من

همی چون قطره در قلزم شدم من

7

کنون گم گشته‌ام در پردهٔ راز

نیابد گم‌شده گم‌کرده را باز

8

چو گم گشتی ز گم‌کرده چه یابی‌؟

چو ره شد پست در پرده چه یابی‌؟

9

کسی ننهاد هرگز پای در راه

که کس را نیست پای راه دلخواه

10

کدامین سالک و چه راه آخر

مثال این ز من در خواه آخر

11

خدنگی از کمان راست خانه

برون شد می‌رود سوی نشانه

12

کسی کاو در حضور افتاد بی خواست

درین ره چون خدنگی می‌رود راست

13

تو دایم در حضور خویشتن کوش

دمی حاضر به دو گیتی بمفروش

14

از آن هیبت و زان عزت بیندیش

که تا تو خویشتن برگیری از پیش

15

چنان کن از تفکر عقل و تمییز

که در عالم یکی بینی همه چیز

16

برین درگه چه می‌پنداری ای دوست‌؟

که از مغز جهان فرقی‌ست با پوست

17

چو مغز و پوست از یک جایگه رفت

چرا این یک به ماهی‌، آن به مه رفت‌؟

18

یقین می‌دان که مغز و پوست یکسان است

ولی از پیش چشم خواجه پنهان است

19

به توحید ار گشاید چشم جانت

برآرد بانگ سبحانی زبانت

20

چو در چشمت همه چیزی یکی گشت

کجا یارد به‌گِرد تو شکی گشت

21

کجاست آن تیز‌چشمی کاو فرو دید

به هرچه اندر نگاهی کرد او دید

22

هزاران قرن با سر شد چو گردی

که تا جایی برآمد نام مردی

23

تو خود را می‌ندانی‌، چون کنم من‌؟

که این شک از دلت بیرون کنم من

24

اگر صد قرن یابی زندگانی

نبینی خویشتن را و ندانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفته‌ست آن خورشید اسلام

که طالع شد ز برج خاک بسطام

عطار»اسرارنامه»بخش یازدهم»بخش 3 - الحکایه و التمثیل

اگلی نظم

چنین گفت آن بزرگ‌ِ کار‌دیده

که بود او نیک و بد بسیار دیده

عطار»اسرارنامه»بخش یازدهم»بخش 5 - الحکایه و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور