صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش دوازدهم
  4. »بخش 6 - الحکایه و التمثیل

بخش 6 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مگر می‌کرد درویشی نگاهی

درین دریای پر دُر الهی

22

کواکب دید چون در شب افروز

که شب از نور ایشان بود چون روز

33

تو گفتی اختر‌ان استاده‌اندی

زفان با خاکیان بگشاده‌اندی

44

که هان ای غافلان هشیار باشید

برین درگه شبی بیدار باشید

55

چرا چندین سر اندر خواب دارید‌؟

که تا روز قیامت خواب دارید

66

رخ درویش ِ بی‌دل ز‌آن نظاره

ز چشم ِ درفشان شد پر ستاره

77

خوشش آمد سپهر گوژ رفتار

زبان بگشاد چون بلبل به گفتار

88

که یا رب بام زندانت چنین است

که گویی چون نگار‌ستان چین است

99

ندانم بام بُستانت چه سان است

که زندان تو باری بوستان است

1010

ولی بر بام این زندان ستاره

ز خلقان عمر دزدد آشکاره

1111

چو این زندان به جانی مزد داریم

از آن بر بام زندان دزد داریم

1212

ز دیری گاه من در بند آنم

که سحر صحن گردون بازدانم

1313

که تافت از بیخ و بار هفت طارم

خروش و گریهٔ طفلان انجم

1414

دمی این جوز زرین ستاره

برین گنبد نشد سیر از نظاره

1515

مگر ما را درین ره طفل دانند

که چندین جوز بر گنبد فشانند

1616

بگو تا کی حلال سعر گردون

نماید هر شبی لعبی دگرگون

1717

گهی مه در دق و گاهی در آماس

گهی گشته سپر گاهی شده داس

1818

گهی در خوشه چون از سیم داسی

گهر در گاو چون زرین خراسی

1919

که داند کاین کله‌دار‌ان افلاک

کمر بسته چرا گردند در خاک

2020

که داند کاین هزاران مهره زرین

چرا گردند در نه حقه چندین

2121

درین دریا چرا غواص گشتند

سماعی نیست‌، چون رقاص گشتند‌؟

2222

نه پی شان از طواف خود بگیرد

نه دل شان از مصاف خود بگیرد

2323

مشعبد‌وار تا کی مهره بازند‌؟

درین نُه حقه بر هم چند تازند‌؟

2424

هزاران بار برگشتند بر هم

یکی افزون نمی‌گردد یکی کم

2525

طریقی مشگل و کاری شگرف است

دلم ز اندیشهٔ این‌، خون گرفته‌ست

2626

دمی زیشان یکی از پای ننشست

که تا خود کی دهد مقصودشان دست

2727

دلی پر شوق می‌گردند عاجز

ز گَردِش می‌نیاسایند هرگز

2828

خموشانند سر در ره نهاده

زفان ببریده و در ره فتاده

2929

همه چون صوفیان خرقه پوشند

ز بی‌خویشی درآن خوشی خموشند

3030

در آن گردش نه مستند و نه هشیار

نه در خوابند زان حالت نه بیدار

3131

شبان‌روز‌ی از آن در جست و جویند

که تا محشر به‌جان جویای اویند

3232

تو شب خوش خفته ایشان در ره او

همی بوسند خاک درگه او

3333

دلا حاصل کن آخر تیز‌بینی

ترا تا چند ازین آویز کینی

3434

چه می‌گویی که این بت‌های زرین

ازین گشتن چه می‌جویند چندین

3535

برو از روی بت‌ها دیده بردار

سر بت را فرو گردان نگوسار

3636

چو ابراهیم بت‌ها بر زمین زن

نفس از لا احب الآفلین زن

3737

ترا با آفرینش نیست کاری

که باشی در همه عالم تو باری

3838

تو‌را با حکمت یزدان چه کار است

مزن دم گرنه جانت زیر دار است

3939

اگر صد سال در اندیشه باشی

گیاه خشک و باد بیشه باشی

4040

اگر مقصود کس را دست دادی

ز نادانی ز ره باز اوفتادی

4141

شدی از جست و جویی باکناری

نماندی رونقی درهیچ کاری

4242

چو نشناسی سر مویی ز اسرار

به نادانی چه گردی گرد این کار

4343

ترا خاموشی و صبر‌ست راهی

نخواهی یافت به زین دست‌گاهی

4444

مکن با سرّ این معنی دلیر‌ی

که چون مور‌ی شوی گر نره‌شیر‌ی

4545

یقین دانم که بسیاری برنجی

که رعشه داری و سیماب سنجی

4646

تو هرگز هیچ شطرنجی نبردی

به شطرنج اندرون رنجی نبردی

4747

چو تو شطرنج بازی می‌ندانی

از آن از یک دو بازی می‌بمانی

4848

چه دانی تو که رخ چندان چرا رفت

شه از هر سوی سرگردان چرا رفت

4949

ز یک سو اسب بینی رخ نهاده

ز یک سو پیل بر گردن فتاده

5050

پیاده چون ببینی بر کناره

که فرزین شد ترا گیرد سواره

5151

ذراعی نیست آخر نطع شطرنج

که تو در وی فروماندی به صد رنج

5252

برین نطعی که در چشم است خردت

نمی‌دانی که تا در چیست بردت

5353

چنین نطعی که بحر سرنگون است

چه دانی لَعب‌های او که چون است

5454

تو صد بازی کجا از پیش بینی

که تو نه پس روی نه پیش بینی

5555

چو لعب نطع شطرنجی ندانی

ز لعب چرخ بی شک خیره مانی

5656

ز یک سو خرمن زر کهکشان را

ز یک سو دانهٔ زر آسمان را

5757

دو مرغ اندر پی دانه دویده

عددشان شش یکی زیشان پریده

5858

ز گندم خوشه بر خرمن رسیده

دو دهقان گاو در خرمن کشیده

5959

ترازو‌یی به گندم کرده بازو

جوی ناسخته هرگز آن ترازو

6060

به دریا درفکنده دلو‌ی از چنگ

برآورده ازو ماهی و خرچنگ

6161

بره با بز شده سوی چراگاه

به نخجیر آمدی شیری ز روباه

6262

کمان بر شیر دهقان برگشاده

بره دو پای بر کژدم نهاده

6363

چو تو دهقانی و گردون نگردی

برو تن زن‌، به گِردِ این چه گردی‌؟

6464

بره جان و دلت بریان بسی کرد

بره بریانی‌یی زین سان بسی کرد

6565

چو گاو از خشم با تو در سرو شد

چرا خواهی تو ریش گاو او شد

6666

چو جوزا از تو چون برنا کمر جست

برین پستی ازو نتوان کمر بست

6767

به زیر چنگ خرچنگ اندری تو

از آن هر ساعتی واپس تری تو

6868

تو این دم در دهان شیر اسیر‌ی

چه دانی زانک این دم شیر‌گیر‌ی

6969

ز خوشه دانه‌ای بی‌غم نبینی

که یک جو ندهدت بی‌خوشه‌چینی

7070

چو سنجد در ترازو زور بازو‌ت

که برد او از تنور اندر ترازو‌ت

7171

به کژدم چون توان ظن نکو برد

که او خود کژدم زنده فرو برد

7272

کمان گر در زه آید برد جانت

چو زه بر تو کشد ناگه کمانت

7373

ز بز بازی بز چشم تو خیره‌ست

سر بز دار این بز گر حظیره‌ست

7474

چو دلوت گفت در دلو آی بر ماه

چو دلوی زین رسن رفتی فرو چاه

7575

به موری در کف ماهی اسیری

که تو چون ماهی هنگامه گیری

7676

چه دانی لعب چرخ بوالعجب باز

برو انگشت حیرت نه به لب باز

7777

کناری گیر زین نطع مزین

چه می‌ریزی میان ریگ روغن

7878

دلت در سیر نطع چرخ بستی

برو دنبال زن بر ریک و رستی

7979

ز نطع چرخ درمانی علی القطع

برو بر ریگ رو تا چند ازین نطع

8080

برین نطع زمینت بیم جان است

که دم چون ریگ در شیشه روان است

8181

برین نطع زمین منشین به شاهی

که تو بر ریگ گرمی همچو ماهی

8282

فلک نطع و زمین ریگ است هر روز

برآرد تیغ خورشید جهان سوز

8383

ز نطع و ریگ دل نومید داری

که بر سر تیغ زن خورشید داری

8484

به آخر چون نه اهل این سرایی

میان نطع و ریگ از سر برآیی

8585

ز حیرت گرچه در دردسری تو

مده بر باد سر را سرسری تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حکیمی را یکی زر در بدل زد

حکیم اندر حق او این مثل زد

عطار»اسرارنامه»بخش دوازدهم»بخش 5 - الحکایه و التمثیل

اگلی نظم

شنودم من که غولی روستایی

به شهر آمد بدست بی‌نوا‌یی

عطار»اسرارنامه»بخش دوازدهم»بخش 7 - الحکایه و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور