صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش سیزدهم
  4. »بخش 2 - الحکایه و التمثیل

بخش 2 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

خراسی دید روزی پیر خسته

که می‌گردید اشتر چشم بسته

2

بزد یک نعره و در جوش آمد

که تا دیری از آن باهوش آمد

3

به یاران گفت کین سرگشته اشتر

زفان حال بگشاد از دلی پر

4

که رفتم از سحرگه تا شبانگاه

مگر گفتم زپس کردم بسی راه

5

چو بگشادند چشمم شد درستم

که چندین رفته بر گام نخستم

6

بر آن گام نخستینیم جمله

اسیر رسم و آیینم جمله

7

بقای ما بلای ماست ما را

که راحت در فنای ماست ما را

8

اگر شادیست ما را گر غم از ماست

که بر ما هرچ می‌آید هم از ماست

9

چه بودی گر وجود ما نبودی

دریغا کز دریغا نیست سودی

10

وجود جان به مرگ تن نیرزد

که عمری زیستن مردن نیرزد

11

بلاشک هستی ما پستی ماست

که ما را نیستی از هستی ماست

12

اگر هستی ما نابوده بودی

ز چندین نیستی آسوده بودی

13

من حیران کزین محنت حزینم

شبان روزی ز دیری گه چنینم

14

همه کام دلم از خود فنا نیست

که در عین فنا عین بقا نیست

15

دلم خوانی ای ساقی تو دانی

مرا فانی مکن باقی تو دانی

16

ز رشک برق جانم دود گیرد

که دیر آمد پدید و زود میرد

17

در هر پیر زن می‌زد پیمبر

که‌ای زن در دعا با یادم آور

18

ببین تا خود چه کاری سخت افتاد

که خواهد آفتاب از ذره فریاد

19

یقین می‌دان که شیران شکاری

درین ره خواستند از مور یاری

20

همی درمان تو نابودن تست

به نابودن فرو آسودن تست

21

چه راحت بیش از آن دانی و چه ناز

که فانی گردی و از خود رهی باز

22

فنا بودی فنایی شو ز هستی

که چون از خود فنا گشتی برستی

23

نه گل بی خار ونه می بی خمارست

ترا با تو توی بسیار کارست

24

بجز تو دشمن تو هیچ کس نیست

که دشمن هیچ کس را هم نفس نیست

25

ترا با تو چو چیزی در میانست

کناری گیر کاینجا بیم جانست

26

چه وادیست این که هرگامیست پرچاه

چه دریاست این که ما رانیست بر راه

27

درین دریا نه تن نه جان پدیدست

نه سر پیدا و نه پایان پدیدست

28

گر افریدون و گر افراسیابی

درین دریا تو هم یک قطره آبی

29

اگر بادی ز خرمن برد کاهی

چرا می‌داری این ماتم به ماهی

30

چو دهقانان دین را نیز مرگیست

درین دریا چه جای کاه برگیست

31

به استغنا نگر گر می ندانی

غم کاهی مخور ای کاهدانی

32

عزیزا بی تو گنجی پادشایی

برای خویشتن بنهاد جایی

33

اگر رأیش بود بردارد آن گنج

وگرنه هم چنان بگذارد آن گنج

34

چرا چندین فضولی می‌کنی تو

ظلومی و جهولی می‌کنی تو

35

ترا بهر چه می‌باید خبر داشت

که آن گنج از چه بنهاد از چه برداشت

36

جو تو اندر میان آن نبودی

زمانی کاردان آن نبودی

37

چو شه گنجی که خود بنهاد برداشت

چرا پس خواجه این فریاد برداشت

38

مزن دم گرچه عمر تو عزیزست

که اکنون نوبت یک قوم نیزست

39

جهان سبز گلشن کشت زاریست

که گه دروی خزان گه نوبهاریست

40

چو تخمی کشته شد دیگر دمیدست

چو این یک بدروند آن یک رسیدست

41

چو برسیدند و روزی چند بودند

چو تخمی زیر چرخ چرخ سودند

42

بدین سانست کردار زمانه

یکی را باش گر هستی یگانه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

من مسکین بسی بیدار بودم

به عمری در پی این کار بودم

عطار»اسرارنامه»بخش سیزدهم»بخش 1 - المقاله الثالث عشر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور