صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش یازدهم
  4. »بخش 2 - الحکایه و التمثیل

بخش 2 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حکیم هند سوی شهر چین شد

به قصر شاه ترکستان زمین شد

22

شهی می‌دید طوطی هم‌نشینش

قفس کرده ز سختی آهنین‌ش

33

چو طوطی دید هندو را برابر

زفان بگشاد طوطی همچو شکر

44

که از بهر خدا ای کار‌پرداز

اگر روزی به هندستان رسی باز

55

سلام من به یارانم رسانی

جوابی باز آری گر توانی

66

بدیشان گوی آن مهجور مانده

ز چشم هم نشینان دور مانده

77

به زندان و قفس چون سوگوار‌ی

نه هم دردی مرا‌، نه غمگسار‌ی

88

چه سازد تا رسد نزد شما باز‌؟

چه تدبیر‌ست‌؟ گفتم با شما راز

99

حکیم آخر چو با هندوستان شد

برِ آن طوطیان دلستان شد

1010

هزاران طوطی دل‌زنده می‌دید

به‌گِرد ‌ِشاخه‌ها پرّنده می‌دید

1111

گرفته هر یکی شکّر به منقار

همه در کار و فارغ از همه کار

1212

فلک سر‌سبز‌ِ عکس‌ِ پر‌ِ ایشان

مگس گشته همای از فر‌ِ ایشان

1313

حکیم هند آن اسرار برگفت

غم آن طوطی غمخوار بر گفت

1414

چو بشنودند پاسخ نیک‌بختان

در افتادند یک سر از درختان

1515

چنان از شاخ افتادند بر خاک

که گفتی جان برآمد جمله را پاک

1616

ز حال مرگ ایشان مرد هشیار

عجب ماند و پشیمان شد ز گفتار

1717

به آخر سوی چین چون باز افتاد

سوی آن طوطی آمد راز بگشاد

1818

که یاران از غم تو جان نبردند

همه بر خاک افتادند و مردند

1919

چو طوطی آن سخن بشنید در حال

بزد اندر قفس لختی پر و بال

2020

چو بادی آتشی در خویشتن زد

تو گفتی جان بداد او نیز و تن زد

2121

یکی آمد فریب او بنشناخت

گرفتش پای و اندر گلخن انداخت

2222

چو در گلخن فتاد آن طوطی‌ِ خوَش

ز گلخن بر پرید و شد چو آتش

2323

نشست او بر سر قصر خداوند

حکیم هند را گفت ای هنرمند

2424

مرا تعلیم دادند آن عزیزان

که هم‌چون برگ شو بر خاک ریزان

2525

طلب‌کار خلاصی هم چو ما کن

رهایی بایدت‌، خود را رها کن

2626

بمیر از خویش تا یابی رهایی

که با مرده نگیرند آشنایی

2727

هر آنگاهی که از خود دست شستی

یقین دان کز همه دامی بجستی

2828

بجای آوردم از یاران خود راز

کنون رفتم بر‌ِ یاران خود باز

2929

همه یاران من در انتظار‌م

من بیکار اینجا بر چه کارم‌؟!

3030

چو تو مردی به هم‌جنسان رسیدی

به خلوتگاه علوی آرمیدی

3131

چو مردی زندهٔ جاوید گشتی

خدا را بندهٔ جاوید گشتی

3232

چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست

قبای خاک بر بالای تو نیست

3333

عزیزا جهد کن گر راز جویی

که با خود راز خود می‌بازجویی

3434

برون گیری ز چندین پرده خود را

پدید آری به خاصیت خرد را

3535

چو وقت خواب می‌آید فراز‌ت

چرا می‌دارد از اسرار بازت

3636

به وقت خواب بی‌خود می بمانی

چگونه همره‌ت گردد معانی

3737

بدان سان رغبتی داری تو در خواب

که یکسان است با تو آتش و آب

3838

چو راه پنج حس در خواب بستت

چرا ذوقی ندارد جان مستت‌؟!

3939

وگر گویی که جان ز آنست بی ذوق

که دارد سوی خود ببریدن شوق

4040

چرا وقت ریاضت جان هشیار

ترا در ذوق می‌آرد به یک بار

4141

غرض این است ای جویندهٔ راز

که تو خفته نیایی خویش را باز

4242

چو خفتی قطره افتادت به قلزم

شدی در بی‌خودی یا در خودی گم

4343

به بیداری اگر از خود شوی دور

چو خفتی‌، گشتی اندر بیخودی نور

4444

دلت از خود به بیداری نشان یافت

که بیداری به بیداری توان یافت

4545

وگرنه شبنم تاریک روشن

درین دریا بود چون شیر و روغن

4646

یکی کاو شیر او در آب شد خوَش

ولی روغن جدا گشت و مشوَش

4747

مشو اینجا حلولی ای فضولی

که نبود مرد مستغرق حلولی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عزیزا گر شوی از خواب بیدار

خبر یابی ز شادیهای بسیار

عطار»اسرارنامه»بخش یازدهم»بخش 1 - المقاله الحادی عشر

اگلی نظم

چنین گفته‌ست آن خورشید اسلام

که طالع شد ز برج خاک بسطام

عطار»اسرارنامه»بخش یازدهم»بخش 3 - الحکایه و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور