غزل شمارهٔ 108
Toggle stanza 1ناز را رویی بباید همچو ورد
11
ناز را رویی بباید همچو ورد
چون نداری گرد بدخویی مگرد
22
یا بگستر فرش زیبایی و حسن
یا بساط کبر و ناز اندر نورد
33
نیکویی و لطف گو با تاج و کبر
کعبتین و مهره گو با تختهنرد
44
در سرت بادست و بر رو آب نیست
پس میان ما دو تن زینست گرد
55
زشت باشد روی نازیبا و ناز
صعب باشد چشم نابینا و درد
66
جوهرت ز اول نبودست این چنین
با تو ناز و کبر کرد این کارکرد
77
زر ز معدن سرخ روی آید برون
صحبت ناجنس کردش روی زرد
88
کی کند ناخوب را بیداد خوب
چون کند نامرد را کافور مرد
99
تو همه بادی و ما را با تو صلح
ما ترا خاک و ترا با ما نبرد
1010
لیکن از یاد تو ما را چاره نیست
تا در این خاکست ما را آب خورد
1111
ناز با ما کن که درباید همی
این نیاز گرم را آن ناز سرد
1212
ور ثنا خواهی که باشد جفت تو
با سنایی چون سنایی باش فرد
1313
در جهان امروز بردابَردِ اوست
باردی باشد بدو گفتن که برد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
حاتم طایی تویی اندر سخا
رستم دستان تویی اندر نبرد
RudakiQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 30 - در مدح نصر بن احمد سامانی
اندر آن شهری که موش آهن خورد
باز پرد در هوا، کودک برد
RudakiMasnavi-haابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 32
هفت شمع اندر نظر شد هفت مَرد
نورشان میشد به سقف لاژورد
RumiMasnavi-ye Maʿnaviدفتر سومبخش 91 - نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد
سالها بودم ز عشق گل بدرد
با دو چشم پر زخون و روی زرد
AttarNuzhat al-Ahbabبخش 18 - غزل
شکر ایزد را که تا من بودهام
حرص و آزم ساعتی رنجه نکرد
SanaiDivan-e AshʿarQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 58
ای چو عقل از کل موجودات فرد
وی جوان از تو سپهر سالخورد
SanaiDivan-e AshʿarQasaʾidقصیدهٔ شمارهٔ 33

