غزل شمارهٔ 5421

Toggle stanza 1
گر ز دلتنگی لبی چون غنچه خندان می‌کنم
1

گر ز دلتنگی لبی چون غنچه خندان می‌کنم

ترک سر زین رهگذر بر خویش آسان می‌کنم

2

سایلان از شرم احسان آب می‌گردند و من

می‌شوم آب از حیا با هرکه احسان می‌کنم

3

تا چو عیسی دست خود از چرکِ دنیا شُسته‌ام

دست در یک کاسه با خورشید تابان می‌کنم

4

تنگ ظرفی دستگاه عیش را سازد وسیع

هست تا یک قطره می در شیشه طوفان می‌کنم

5

گرچه خون در پیکرم ز افسردگی پژمرده است

پنجه در سرپنجهٔ دریا چو مرجان می‌کنم

6

هرکه از سنگین دلی خون می‌کند در کاسه‌ام

از دل خونگرم من لعل بدخشان می‌کنم

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor