غزل شمارهٔ 2179
Toggle stanza 1هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست
11
هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست
در هر شکن زلف تو بیت الصنمی هست
22
در هر چه کند صرف به جز آه، حرام است
چون صبح، ز آفاق کسی را که دمی هست
33
در دایره قسمت بیشی طلبان است
در مهره افلاک اگر نقش کمی هست
44
گنج است، اگر هست به ویرانه خراجی
تیغ است، اگر بر سر مجنون قلمی هست
55
چون لاله درین دامن صحراست فروزان
از گرمروانی که نشان قدمی هست
66
زان است که بر خویش نمودی تو ستمها
از لشکر بیگانه ترا گر ستمی هست
77
آن را که ز حرفش نتوان سربدر آورد
در پرده دل، زلف پریشان رقمی هست
88
از گرد خودی چهره جان پاک بشویید
تا در جگر شیشه و پیمانه نمی هست
99
زندان عدم، رخنه امید نداد
در عالم ایجاد، امید عدمی هست
1010
چون سرو درین باغچه دست طلب ما
شد خشک و ندانست که صاحب کرمی هست
1111
صائب دل جمعی است که خرسند به فقرند
گر زان که در آفاق دل محتشمی هست
Sources
Persian text source: Ganjoor

