غزل شمارهٔ 4075
Toggle stanza 1لعل تو خنده بر گهر آفتاب زد
11
لعل تو خنده بر گهر آفتاب زد
زلف تو حلقه بر کمرآفتاب زد
22
صد بار بیش حسن تو در مجلس شراب
جام هلال را به سرآفتاب زد
33
دل آب شد ز جلوه طرف نقاب او
بیچاره شبنمی که درآفتاب زد
44
شستم به خون ز صفحه دل مهر آسمان
زان دشنه ها که بر جگر آفتاب زد
55
دل محو جلوه های تو شد این چنین شود
شبنم که خیمه در گذرآفتاب زد
66
از چشم شور خون شفق شد به خاک ریخت
شیری که صبح بر شکر آفتاب زد
77
دست بلند همت اگر در نگار نیست
بر سنگ می توان گهر آفتاب زد
88
آن را که شد عزیمت صادق دلیل راه
چون صبح دست در کمرآفتاب زد
99
هر کس سپر فکند ز آفت مسلم است
این تیغها که بر سپر آفتاب زد
1010
صائب کسی که روی نتابید از شکست
چون ماه می ز جام زر آفتاب زد
Sources
Persian text source: Ganjoor

