غزل شمارهٔ 161
Toggle stanza 1نیست بر ابرِ بهاران، دیدهٔ پر نم مرا
11
نیست بر ابرِ بهاران، دیدهٔ پر نم مرا
آبِ باریکِ قناعت میکند خرّم مرا
22
یک سرِ سوزن تعلّق نیست با عالَم مرا
رشته از پا برنیارد رشتهٔ مریم مرا
33
از شمارِ موج آگاهم ز روشنگوهری
چون حباب از کاسهٔ زانوست جام جم مرا
44
دامنِ پاکِ مرا چون خون نگیرد رنگِ گل
چشم بر خورشیدِ تابان است چون شبنم مرا
55
سینهای دارم ز صحرای قیامت پهنتر
نیست ممکن تنگدل سازد غمِ عالم مرا
66
با کمانِ حلقه هیهات است گردد جمع تیر
راست چون گردد نفس با قامتِ پر خم مرا؟
77
نیست از قانونِ حکمت بحث با اهلِ جدل
ورنه نتواند فلاطون، ساختن ملزم مرا
88
با دلِ پر رخنهٔ خود میکنم اظهارِ راز
نیست غیر از چاه در روی زمین محرم مرا
99
کرد فارغبالم از شغلِ خطیرِ سلطنت
چون سلیمان دیو برد از دست اگر خاتم مرا
1010
نیست در دنبالِ چشمِ شور عیشِ تلخ را
پردهداری میکند چون کعبه این زمزم مرا
1111
میزنم مهرِ خموشی بر دهن از آفتاب
تا به کی چون صبح باید داشت پاسِ دم مرا؟
1212
محضری حاجت ندارد پاکی دامان من
بس بود رخسارِ شرمآلود چون مریم مرا
1313
گلخن از آیینهٔ من زنگ نتوانست برد
چون تواند کرد سیرِ گلستان خرّم مرا؟
1414
نیست یک جو خُلد را در دیدهٔ من اعتبار
حسنِ گندمگون برد از راه چون آدم مرا
1515
ناخنِ الماس باشد چربنرمیهای خصم
میشود ناسور زخم از منتِ مرهم مرا
1616
قطرهای میسازد از دریا گهر را بینیاز
با قناعت چشمِ احسان نیست از حاتم مرا
1717
بحرِ بیپایان چه بال و پر گشاید در حباب؟
دل نکرد از گریه خالی حلقهٔ ماتم مرا
1818
از عزیزانِ جهان هر کس به دولت میرسد
آشنایی میشود از آشنایان کم مرا
1919
هر قدر صائب شود بنیادِ نخل عمر سست
ریشهٔ طولِ امل در دل شود محکم مرا

