غزل شمارهٔ 3614
Toggle stanza 1دل ما سلطنت فقر به سامان ندهد
11
دل ما سلطنت فقر به سامان ندهد
ده ویرانه ما باج به سلطان ندهد
22
در ریاضی که دل سوخته من باشد
باغبان آب به گلهای گلستان ندهد
33
نشود رتبه خردان به بزرگان معلوم
مور را مسند اگر دست سلیمان ندهد
44
هرکه را دل سیه از منت احسان شده است
جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهد
55
رهنوردی که به منزل نظرش افتاده است
خار را فرصت گیرایی دامان ندهد
66
طمع رزق ز افلاک ز کوته نظری است
دست در کاسه خود سفله به مهمان ندهد
77
جان فداساز که صیاد درین قربانگاه
تا بود جان، به کسی دیده حیران ندهد
88
دل آزاده درین باغ ندارد صائب
هرکه چون گل سر خود با لب خندان ندهد
Sources
Persian text source: Ganjoor

