Toggle stanza 1
دل ما سلطنت فقر به سامان ندهد
1

دل ما سلطنت فقر به سامان ندهد

ده ویرانه ما باج به سلطان ندهد

2

در ریاضی که دل سوخته من باشد

باغبان آب به گلهای گلستان ندهد

3

نشود رتبه خردان به بزرگان معلوم

مور را مسند اگر دست سلیمان ندهد

4

هرکه را دل سیه از منت احسان شده است

جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهد

5

رهنوردی که به منزل نظرش افتاده است

خار را فرصت گیرایی دامان ندهد

6

طمع رزق ز افلاک ز کوته نظری است

دست در کاسه خود سفله به مهمان ندهد

7

جان فداساز که صیاد درین قربانگاه

تا بود جان، به کسی دیده حیران ندهد

8

دل آزاده درین باغ ندارد صائب

هرکه چون گل سر خود با لب خندان ندهد

Sources

Persian text source: Ganjoor