Toggle stanza 1
آتش به مغزم از می احمر گرفته است
1

آتش به مغزم از می احمر گرفته است

این پنبه از فروغ گهر درگرفته است

2

آتش ز اشک در مژه تر گرفته است

این رشته از فروغ گهر در گرفته است

3

نخل خزان رسیده اگر نیستم، چرا

هر پاره از دلم ره دیگر گرفته است؟

4

دل در میان داغ جگرسوز گم شده است

این بحر را سیاهی عنبر گرفته است

5

دلها به جای نامه اعمال می پرند

آفاق، رنگ عرصه محشر گرفته است

6

تیغ تو غوطه در جگر آتشین زده است

ماهی نگر که خوی سمندر گرفته است

7

مژگان به هم نمی زند از آفتاب حشر

آیینه ای که عکس تو در بر گرفته است

8

صد پیرهن عرق نگه شرم کرده است

تا با تو آشنایی ما در گرفته است

9

تا آب زندگی دو قدم راه بیش نیست

آیینه پیش راه سکندر گرفته است

10

زان روی آتشین که دو عالم نقاب اوست

بر هر دلی که می نگرم در گرفته است

11

داغ است چرخ از دل پر آرزوی ما

از عود خام ما دل مجمر گرفته است

12

خونم که می شکافت به تن پوست چون انار

در تیغ او قرار چو جوهر گرفته است

13

صائب چراغ زندگی ماست بی فروغ

تا داغ، سایه از سر ما برگرفته است

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…