غزل شمارهٔ 3895
Poet: Saib
Toggle stanza 1سخن غریب چو شد در وطن نمی ماند
11
سخن غریب چو شد در وطن نمی ماند
عزیز مصر به بیت الحزن نمی ماند
22
گلوی خویش عبث پاره می کند بلبل
چو گل شکفته شود در چمن نمی ماند
33
مبند دل به جگر گوشه چون رسد به کمال
که خون چو مشک شود درختن نمی ماند
44
عبث سهیل نظر بند کرده است مرا
عقیق نام طلب در یمن نمی ماند
55
زتاج پادشهان پایتخت می سازد
در یتیم به خاک عدن نمی ماند
66
صدف به صحبت گوهر عبث دلی بسته است
سخن بزرگ چوشد در دهن نمی ماند
77
به فکر چشم براهان خویش می افتد
سخن ز یوسف گل پیرهن نمی ماند
88
خروج می کند از بیضه آتشین نفسی
همیشه باغ به زاغ وزغن نمی ماند
99
سخن ز فیض غریبی غریب شد صائب
غریب نیست اگر در وطن نمی ماند
Sources
Persian text source: Ganjoor

