Toggle stanza 1
سخن غریب چو شد در وطن نمی ماند
1

سخن غریب چو شد در وطن نمی ماند

عزیز مصر به بیت الحزن نمی ماند

2

گلوی خویش عبث پاره می کند بلبل

چو گل شکفته شود در چمن نمی ماند

3

مبند دل به جگر گوشه چون رسد به کمال

که خون چو مشک شود درختن نمی ماند

4

عبث سهیل نظر بند کرده است مرا

عقیق نام طلب در یمن نمی ماند

5

زتاج پادشهان پایتخت می سازد

در یتیم به خاک عدن نمی ماند

6

صدف به صحبت گوهر عبث دلی بسته است

سخن بزرگ چوشد در دهن نمی ماند

7

به فکر چشم براهان خویش می افتد

سخن ز یوسف گل پیرهن نمی ماند

8

خروج می کند از بیضه آتشین نفسی

همیشه باغ به زاغ وزغن نمی ماند

9

سخن ز فیض غریبی غریب شد صائب

غریب نیست اگر در وطن نمی ماند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور