غزل شمارهٔ 795
Toggle stanza 1وقت است جوش باده زند لاله زارها
11
وقت است جوش باده زند لاله زارها
میگون شود ز لاله لب جویبارها
22
طوفان لاله از سر دیوار بگذرد
گردد نهفته در گل بی خار، خارها
33
زرین تر از بساط سلیمان شود زمین
ریزد ز بس شکوفه به هر سو نثارها
44
گردد گل پیاده ز نشو و نما سوار
وز جوش گل، پیاده نماید سوارها
55
از خون لاله و نفس گرم نوبهار
آید به جوش چون خم می کوهسارها
66
نوخط شود زمین چو بناگوش گلرخان
دست نگار بسته شود شاخسارها
77
چون فوج طوطیی که هوا گیرد از زمین
بالد به خود ز نشو و نما سبزه زارها
88
گل چیدن احتیاج نباشد که می شود
از جنبش نسیم پر از گل کنارها
99
هرگز گمان نبود که با این فسردگی
آرد به جوش، دیگ مرا این شرارها
1010
خواری گل همیشه بهاری است بی زوال
عزت بود رهین خزان و بهارها
1111
ای وای بر نظارگیان، گر درین چمن
می بود رنگ بست، گل اعتبارها
1212
در لقمه موی را نتوان دید تیره شب
در فقر، خوشگوار بود ناگوارها
1313
صائب قدم شمرده نهد بر بساط گل
در پای رهروی که شکسته است خارها

