غزل شمارهٔ 794
Toggle stanza 1ای حسن پردهسوز تو برق نقابها
11
ای حسن پردهسوز تو برق نقابها
روی عرقفشان تو سیل حجابها
22
از نقطههای خال تو در هر نظارهای
بیرون نوشته حرفشناسان کتابها
33
از انفعال روی تو گلهای شوخ چشم
بر پیرهن فشانده مکرر گلابها
44
در رشته میکشند گهرهای آبدار
در موج خیز حسن تو دام سرابها
55
افکندهاند در جگر سنگ رخنهها
از موج تازیانه حکم تو آبها
66
در مجلس شراب تو از شوق میزنند
پروانهوار سینه بر آتش کبابها
77
شادم ز پیچ و تاب محبت که میرسد
آخر به زلف، سلسله پیچ و تابها
88
از آه ما در انجمن حسن میپرد
چون نامههای روز قیامت نقابها
99
بیدار شو که در شب یلدای نیستی
دربرده است چشم تو را طرفه خوابها
1010
بیداری حیات شود منتهی به مرگ
آرامش است عاقبت اضطرابها
1111
تسلیم شو، وگرنه برای سبکسران
تابیدهاند از رگ گردن طنابها
1212
صائب به این خوشم که مرا آزمودهاند
شیرینلبان به باده تلخ عتابها

