غزل شمارهٔ 796
Toggle stanza 1ای روشن از فروغ تو چشم چراغها
11
ای روشن از فروغ تو چشم چراغها
پر گل ز جوش حسن تو دامان باغها
22
نوروز شد که جوش زند خون باغها
از بوی گل، پری زده گردد دماغها
33
در رهگذار باد سحرگاه، نوبهار
از خیرگی ز لاله فروزد چراغها
44
چون روی شرمگین که برآرد عرق ز خود
از خود شراب لعل برآرد ایاغها
55
در جستجوی غنچه پوشیده روی تو
چون بوی گل شدند پریشان، سراغها
66
در خاک و خون نشسته بوی تو نافهها
خرمن به باد داده زلف دماغها
77
زان چاشنی که لعل تو در کار باده کرد
عمری است مینکند لب خود ایاغها
88
مردان به دیگری نگذارند کار خویش
خود داشتند ماتم خود را چراغها
99
روزی که خنده مهر نمکدان او شکست
برداشتند کاسه دریوزه، داغها
1010
نوری نمانده است به چشم ستارگان
افکندنی شده است سر این چراغها
1111
صائب ازین غزل که چراغ دل من است
افروختم به خاک فغانی چراغها

