غزل شمارهٔ 4912

Toggle stanza 1
کاش می‌دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش
1

کاش می‌دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش

تا دریغ از چشم خود می‌داشتی دیدار خویش

2

سر به دل‌ها داده‌ای مژگان خواب‌آلود را

برنمی‌آیی مگر با تیغ لنگردار خویش؟

3

حسن عالم‌سوز را مشاطه‌ای در کار نیست

گرم دارد از فروغ خود گهر بازار خویش

4

ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان

آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش

5

شرم دار از غنچه خاموش با چندین زبان

همچو بلبل چند باشی عاشق گفتار خویش؟

6

هیچ کس را کار یا رب با خودآرایی مباد

گل به خون می‌غلطد از رنگینی دستار خویش

7

روزگار برق فرصت خنده واری بیش نیست

مگذران درخواب غفلت دولت بیدار خویش

8

در دهانش خاک بادا، نام شکّر گر برد

هرکه بتواند زبان مالید بر دیوار خویش

9

برنمی دارد گرانباری ره دور عدم

چون گرانی می‌بری، باری سبک کن بار خویش

10

لب به آب تیغ می‌شوید ز شهد زندگی

هرکه چون منصور بیرون می‌دهد اسرار خویش

11

می‌روم چون لغزش مستان به پای بیخودی

تا کجا سر برکنم زین سیر بی‌پرگار خویش

12

این جواب آن غزل صائب که فرمود اوحدی

مؤمن و سجاده خود، کافر و زنار خویش

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…