غزل شمارهٔ 1059

Toggle stanza 1
مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن است
1

مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن است

بخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است

2

باده انگور کافی نیست مخمور مرا

چاره من باغ را بر یکدگر افشردن است

3

از سبکباری گرانجانان دنیا غافلند

ورنه ذوق باختن بسیار بیش از بردن است

4

لنگری چون بحر پیدا کن که روشن گوهری

با کمال قدرت از هر موج سیلی خوردن است

5

خون به خون شستن درین میدان، گل مردانگی است

چاره مردن، به مرگ اختیاری مردن است

6

غم ندارد راه در دارالامان خامشی

غنچه تصویر فارغ از غم پژمردن است

7

غیر شغل دلفریب عشق، صائب در جهان

رو به هر کاری که آری آخرش افسردن است

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor