غزل شمارهٔ 1059
شاعر: صائب
Toggle stanza 1مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن است
11
مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن است
بخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است
22
باده انگور کافی نیست مخمور مرا
چاره من باغ را بر یکدگر افشردن است
33
از سبکباری گرانجانان دنیا غافلند
ورنه ذوق باختن بسیار بیش از بردن است
44
لنگری چون بحر پیدا کن که روشن گوهری
با کمال قدرت از هر موج سیلی خوردن است
55
خون به خون شستن درین میدان، گل مردانگی است
چاره مردن، به مرگ اختیاری مردن است
66
غم ندارد راه در دارالامان خامشی
غنچه تصویر فارغ از غم پژمردن است
77
غیر شغل دلفریب عشق، صائب در جهان
رو به هر کاری که آری آخرش افسردن است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

