غزل شمارهٔ 1971
Toggle stanza 1عشقم هنوز جای به گلخن نداده است
11
عشقم هنوز جای به گلخن نداده است
برقم هنوز بوسه به خرمن نداده است
22
در زلف باد دست، عبث بسته ایم دل
گوهر کسی به چنگ فلاخن نداده است
33
چون دست و پا زنم، که به رنگ شکسته ام
عشق غیور بال پریدن نداده است
44
فریاد ازین طبیب که با این هجوم درد
ما را به نبض رخصت جستن نداده است
55
بنمای یک مسیح که گردون تنگ چشم
آبش ز خشک چشمه سوزن نداده است
66
یک دل به من نما که ز دمسردی فلک
تن چون چراغ صبح به مردن نداده است
77
مردانه تن به سختی ایام داده ایم
در زیر سنگ، سه چنین تن نداده است
88
جمع است دل چو غنچه تصویر در برش
هر کس به خود قرار شکفتن نداده است
99
با تنگ گیری فلک سفله چون کنم؟
دل داده است (و) بخت شکفتن نداده است
1010
فردا چگونه سر ز گریبان برآورد؟
آن را که بوسه تیغ به گردن نداده است
1111
صائب چسان بلند کنم ناله از جگر؟
عشقم هنوز رخصت شیون نداده است
Sources
Persian text source: Ganjoor

