Toggle stanza 1
عشقم هنوز جای به گلخن نداده است
1

عشقم هنوز جای به گلخن نداده است

برقم هنوز بوسه به خرمن نداده است

2

در زلف باد دست، عبث بسته ایم دل

گوهر کسی به چنگ فلاخن نداده است

3

چون دست و پا زنم، که به رنگ شکسته ام

عشق غیور بال پریدن نداده است

4

فریاد ازین طبیب که با این هجوم درد

ما را به نبض رخصت جستن نداده است

5

بنمای یک مسیح که گردون تنگ چشم

آبش ز خشک چشمه سوزن نداده است

6

یک دل به من نما که ز دمسردی فلک

تن چون چراغ صبح به مردن نداده است

7

مردانه تن به سختی ایام داده ایم

در زیر سنگ، سه چنین تن نداده است

8

جمع است دل چو غنچه تصویر در برش

هر کس به خود قرار شکفتن نداده است

9

با تنگ گیری فلک سفله چون کنم؟

دل داده است (و) بخت شکفتن نداده است

10

فردا چگونه سر ز گریبان برآورد؟

آن را که بوسه تیغ به گردن نداده است

11

صائب چسان بلند کنم ناله از جگر؟

عشقم هنوز رخصت شیون نداده است

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…