غزل شمارهٔ 4886
Toggle stanza 1جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش
11
جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش
روح اگر ازتن هواگیرد بخاری گو مباش
22
برنیاید صبح راگر دست مهر از آستین
بردل آفاق دست رعشه داری گو مباش
33
گر زجولان باز ماند آسمان طفل طبع
خاکدان دهر را دامن سواری گو مباش
44
گر نباشد آسمان و ثابت و سیار او
گلخن ایجاد را دود وشراری گو مباش
55
از زمین و آسمان عالم اگر خالی شود
برسر گور خرابی سوکواری گو مباش
66
ما حریف برق جانسوز حوادث نیستیم
مزرع امید ما را نوبهاری گومباش
77
نفس رادر دست اگر نبود عنان اختیار
درکف بدمست تیغ آبداری گو مباش
88
دست ما خالی اگر باشد ز دنیای خسیس
یوسف گل پیرهن رامشت خاری گو مباش
99
گر چراغ مه شود بر چرخ مینایی خموش
کرم شب تابی میان سبزه زاری گو مباش
1010
نیست صائب شکوه ای از ساده لوحیها مرا
برید بیضای من نقش و نگاری گو مباش
Sources
Persian text source: Ganjoor

