غزل شمارهٔ 3753
Poet: Saib
Toggle stanza 1ز بیم خار خورد در لباس دایم خون
ز بیم خار خورد در لباس دایم خون
چو گل کسی که درین باغ دامنی دارد
ز دوستان گرامی که می رود به سفر؟
که دل تهیه از خویش رفتنی دارد
هزار عقد گهر را به نیم جو نخرد
دلی کز آبله هر گوشه خرمنی دارد
گذشتن از سر مطلب رساتر افتاده است
وگرنه کعبه مقصد رسیدنی دارد
شکوه عشق به زنجیر بسته است مرا
خوش آن که رخصت در خون تپیدنی دارد
صدای شهپر جبریل از صبا شنود
چو غنچه هر که دماغ شکفتنی دارد
به یک قرار دو شب نیست روشنایی ماه
خوش آن چراغ که از خویش روغنی دارد
دل شکسته عشاق می شود پامال
وگرنه کوچه زلفش دویدنی دارد
به فکر خویش نباشند صاحبان نظر
دلش دو نیم بود هرکه سوزنی دارد
ز یاد روی تو صائب درین خراب آباد
همیشه پیش نظر باغ و گلشنی دارد
ز عشق هرکه به دل داغ روشنی دارد
ازین خرابه به فردوس روزنی دارد
اگر به خلد رود روی بر قفا باشد
ز گوشه دل خود هر که مأمنی دارد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
فریب کشمکش عقل دیدنی دارد
که میر قافله و ذوق رهزنی دارد
Allama IqbalPayam-e Mashriqمی باقیغزل شمارهٔ 21
نقابدار که آیین رهزنی دارد
جمال یوسفی و فر بهمنی دارد
Ghalib DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 127
درین بهار به گلزار رفتنی دارد
به پای بوی گل از خود گذشتنی دارد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3752
Sources
Persian text source: Ganjoor

