غزل شمارهٔ 1900
Toggle stanza 1آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است
آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است
پهلونشین سرو تو بند قبا بس است
خود را مزن بر آتش خونهای بیگناه
دست ترا بهار و خزان حنا بس است
بشکن به ناز بر سر شمشاد شانه را
زلف ترا ز حلقه به گوشان صبا بس است
ما را کجاست طالع گل، خار این چمن
دامن اگر نمی کشد از دست ما بس است
رشکی به آفتاب پرستان نمی برم
محراب خاکساریم آن نقش پا بس است
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
صائب به خاک پای وی از سرمه صلح کن
در دودمان چشم تو این توتیا بس است
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
ما را به راه عشق طلب رهنما بس است
جایی که نیست قبلهنما نقش پا بس است
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 490
هستی به رنگ صبح دلیل فنا بس است
بهر وداع ما نفس آغوش ما بس است
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 491
درویش را سرا سر کوی فنا بس است
ترک متاع و خانه متاع سرا بس است
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 182
Sources
Persian text source: Ganjoor

