Toggle stanza 1
ز دل بیرون نرفت از قرب جانان داغ مهجوری
1

ز دل بیرون نرفت از قرب جانان داغ مهجوری

نمی سازد خنک بیمار را دل شمع کافوری

2

به امید نگاهی خاک ره گشتم، ندانستم

که زیر پا تو بی پروا نمی بینی ز مغروری

3

تویی در دیده ام چون نور و محرومم ز دیدارت

نمی دانم ز نزدیکی کنم فریاد یا دوری

4

نظربازان ازان باشند گه دیوانه گه عاقل

که در یک کاسه دارد چشم او مستی و مستوری

5

توان بی پرده دیدن در لباس آن سرو سیمین را

که در فانوس عریانتر نماید شمع کافوری

6

بود واصل به جانان هر که را پر رخنه گردد دل

که نبود مانع نظاره چون پرده است زنبوری

7

ز حد خویش پا بیرون منه تا دیده ور گردی

که بینایی شود در خانه خود کور را کوری

8

بود بسیار، اندک کلفتی دلهای نازک را

به مویی می شود خاموش چینی های فغفوری

9

ز حرف حق درین ایام باطل بوی خون آید

عروج دار دارد نشائه صهبای منصوری

10

نمی گردد حلاوت با ملاحت جمع در یک جا

چسان صائب در آن لب جمع شد شیرینی و شوری؟

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…