Toggle stanza 1
غم محال است که تدبیر دل من نکند
1

غم محال است که تدبیر دل من نکند

این نه برقی است که دلسوزی خرمن نکند

2

سرو چون قامت عاشق طلبی جلوه دهد

چه کند فاخته گر طوق به گردن نکند؟

3

ما و فرهاد به یک زخم ز عالم شده ایم

خون ما خواب به افسانه دشمن نکند

4

همه شب ناخن من با دل من در جنگ است

چه کند صیقل اگر آینه روشن نکند؟

5

بال پروانه ما شمع تجلی طلب است

عشقبازی به جگرگوشه گلخن نکند

6

بس که غم قفل به دلهای پریشان زده است

غنچه ای در دل شب یاد شکفتن نکند

7

چشم صائب ز جمال تو چنان معمورست

که توجه به گل و لاله ایمن نکند

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 3539 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood