غزل شمارهٔ 3539
Toggle stanza 1غم محال است که تدبیر دل من نکند
11
غم محال است که تدبیر دل من نکند
این نه برقی است که دلسوزی خرمن نکند
22
سرو چون قامت عاشق طلبی جلوه دهد
چه کند فاخته گر طوق به گردن نکند؟
33
ما و فرهاد به یک زخم ز عالم شده ایم
خون ما خواب به افسانه دشمن نکند
44
همه شب ناخن من با دل من در جنگ است
چه کند صیقل اگر آینه روشن نکند؟
55
بال پروانه ما شمع تجلی طلب است
عشقبازی به جگرگوشه گلخن نکند
66
بس که غم قفل به دلهای پریشان زده است
غنچه ای در دل شب یاد شکفتن نکند
77
چشم صائب ز جمال تو چنان معمورست
که توجه به گل و لاله ایمن نکند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

