غزل شمارهٔ 3859
Poet: Saib
Toggle stanza 1مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد
مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد
که آب صیقل خاک است تا روان باشد
مده غبار به خاطر زخاکساری راه
که چشم صدرنشینان بر آستان باشد
به بلبلی که بدآموز شد به کنج قفس
زبان مار خس وخار آشیان باشد
درازدستی شیطان ز دل سیاهی ماست
چراغ دزد به شب خواب پاسبان باشد
گشاد در گره بستگی است دل خوش دار
که لال را ز ده انگشت ترجمان باشد
خوشا کسی که درین خارزار دامنگیر
چو باد تند وچو برق آتشین عنان باشد
تنور سرد محال است نان به خود گیرد
چسان علاقه زپیری مرا به جان باشد
غم مرا دگران بیش می خورند از من
همیشه روزی من رزق دیگران باشد
خوشم چو سروبه بی حاصلی درین بستان
که بی بری خط آزادی از خزان باشد
به جان اگر دگران راست زندگی صائب
حیات من به ملاقات دوستان باشد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 911
ندیدم اَمرد سی ساله چون تو در عالم
عجوبهای چنین، آخرالزّمان باشد
SaadiKhabithat va Majalis al-Hazlخبیثاتشمارهٔ 19
زبستگی دل آگاه شادمان باشد
که لال را ز ده انگشت ترجمان باشد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3860
ز چهره حال دل زار من عیان باشد
که از شکستن دل رنگ ترجمان باشد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3861
Sources
Persian text source: Ganjoor

