غزل شمارهٔ 3793

Toggle stanza 1
عنان آه چسان جسم ناتوان گیرد؟
1

عنان آه چسان جسم ناتوان گیرد؟

چگونه مشت خسی برق را عنان گیرد؟

2

به آه داشتم امیدها، ندانستم

که این فلک زده هم رنگ آسمان گیرد

3

چه احتیاج کمندست در شکار ترا؟

که چشم شوخ تو نخجیر با کمان گیرد

4

ز شرم عشق همان حلقه برون درست

اگرچه فاخته بر سرو آشیان گیرد

5

مجو ز دولت نوکیسه چشم و دل سیری

که این هما ز دهان سگ استخوان گیرد

6

چو صبح، تیغ دو دم هرکه کار فرماید

امید هست که در یک نفس جهان گیرد

7

ز برق حادثه نتوان به ناتوانی جست

که آتش از شمع اول به ریسمان گیرد

8

اگر ز خویش تو پهلو تهی توانی کرد

چو ماه عید رکاب تو آسمان گیرد

9

چنین که نیست قرارش به هیچ جا صائب

عجب که شبنم ما رنگ بوستان گیرد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor