قصیدهٔ شمارهٔ 3 - قصیدهٔ در مدح شاه شیخ ابواسحاق
Toggle stanza 1سپیدهدم که صبا بوی لطف جان گیرد
11
سپیدهدم که صبا بوی لطف جان گیرد
چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد
22
هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد
افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد
33
نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح
که پیر صومعه راه در مغان گیرد
44
نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک
در او شرار چراغ سحرگهان گیرد
55
شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی
به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد
66
به رغم زال سیه شاهباز زرین بال
در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد
77
به بزمگاه چمن رو که خوش تماشایی است
چو لاله کاسهٔ نسرین و ارغوان گیرد
88
چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح
که چون به شعشعهٔ مهر خاوران گیرد
99
محیط شمس کشد سوی خویش در خوشآب
که تا به قبضهٔ شمشیر زرفشان گیرد
1010
صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز
گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد
1111
ز اتحاد هیولا و اختلاف صور
خرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گیرد
1212
من اندر آن که دم کیست این مبارک دم
که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد
1313
چه حالت است که گل در سحر نماید روی؟
چه آتش است که در مرغ صبحخوان گیرد؟
1414
چه پرتو است که نور چراغ صبح دهد
چه شعله است که در شمع آسمان گیرد؟
1515
چرا به صد غم و حسرت سپهر دایرهشکل
مرا چو نقطهٔ پرگار در میان گیرد؟
1616
ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به
که روزگار غیور است و ناگهان گیرد
1717
چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول
بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد
1818
کجاست ساقی مهروی من که از سر مهر
چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد؟
1919
پیامی آورد از یار و در پیاش جامی
به شادی رخ آن یار مهربان گیرد
2020
نوای مجلس ما را چو برکشد مطرب
گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد
2121
فرشتهای به حقیقت سروش عالم غیب
که روضهٔ کرمش نکته بر جنان گیرد
2222
سکندری که مقیم حریم او چون خضر
ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد
2323
جمال چهرهٔ اسلام شیخ ابو اسحاق
که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد
2424
گهی که بر فلک سروری عروج کند
نخست پایهٔ خود فرق فرقدان گیرد
2525
چراغ دیدهٔ محمود آن که دشمن را
ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد
2626
به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد
به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد
2727
عروس خاوری از شرم رأی انور او
به جای خود بود ار راه قیروان گیرد
2828
ایا عظیم وقاری که هر که بندهٔ توست
ز رفع قدر کمربند توأمان گیرد
2929
رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت
چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد
3030
مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت
سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد
3131
فلک چو جلوهکنان بنگرد سمند تو را
کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد
3232
ملالتی که کشیدی سعادتی دهدت
که مشتری نسق کار خود از آن گیرد
3333
از امتحان تو ایام را غرض آن است
که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد
3434
وگرنه پایهٔ عزت از آن بلندتر است
که روزگار بر او حرف امتحان گیرد
3535
مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمن
کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد
3636
ز عمر برخورد آن کس که در جمیع صفات
نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد
3737
چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست
چو وقت کار بود تیغ جانستان گیرد
3838
ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب
که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد
3939
شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت
نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد
4040
در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست
چنان رسد که امان از میان کران گیرد
4141
چه غم بود به همه حال کوه ثابت را
که موجهای چنان قلزم گران گیرد
4242
اگرچه خصم تو گستاخ میرود حالی
تو شاد باش که گستاخیاش چنان گیرد
4343
که هر چه در حق این خاندان دولت کرد
جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد
4444
زمان عمر تو پاینده باد کـاین نعمت
عطیهای است که در کار انس و جان گیرد
Zameen

