غزل شمارهٔ 6881

Toggle stanza 1
برون نیامده از خویشتن سفر نکنی
1

برون نیامده از خویشتن سفر نکنی

ز خویش تا نبری راه عشق سرنکنی

2

کنون که بال و پری هست مرغ جانت را

چرا ز بیضه افلاک سر بدر نکنی؟

3

چو قطره سر به کف دست ابر تا ننهی

هوای صحبت این بحر پرخطر نکنی

4

ترا چو آبله از خار بشکفد صد گل

اگر ملاحظه از زخم نیشتر نکنی

5

چو آفتاب به گرد جهان برآمده گیر

به هیچ جا نرسی تا ز خود سفر نکنی

6

ترا که برگ سفر هست همچو شبنم گل

چرا ز روزن خورشید سر بدر نکنی؟

7

بس است شوق طلب خضر راه گرمروان

سراغ راه و تمنای راهبر نکنی

8

کمند وحدت گرداب موجه خطرست

درین محیط ز سرگشتگی حذر نکنی

9

گره ز کار تو چون غنچه وا شود به دمی

اگر تو جز در دل رو به هیچ در نکنی

10

در آفتاب قیامت دلیر نتوان دید

به داغ سینه مجروح ما نظر نکنی

11

نداده آینه خویش را جلا صائب

چو آفتاب سر از جیب صبح برنکنی

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…