غزل شمارهٔ 2101
Toggle stanza 1دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت
11
دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت
زین باده، رنگ کوه بدخشان سبو گرفت
22
گلرنگ گشت تیغ شهادت ز زخم ما
این آب از صفای گهر رنگ جو گرفت
33
بر روی آفتاب چو شبنم گشاد چشم
هر پاک گوهری که دل از رنگ و بو گرفت
44
ته جرعه اش به صبح قیامت شفق دهد
جامی که دیده از لب میگون او گرفت
55
گوهر حدیث پاکی دامان او شنید
از شرم، هر دو دست صدف را به رو گرفت
66
از شیر مادرست به من می حلالتر
زین لقمه غمی که مرا در گلو گرفت
77
دست فلک کجا به گریبان من رسد؟
از شش جهت چنین که مرا غم فرو گرفت
88
جز خون شدن، امید نجاتم نمانده است
از بس دل مرا به میان آرزو گرفت
99
دست دعای خلق بود پشتیبان عمر
زان خم به پای ماند که دست سبو گرفت
1010
دست از جهان نشسته مکن آرزوی عشق
کاین نیست دامنی که توان بی وضو گرفت
1111
صائب ز ناز دایه بی مهر فارغ است
طفلی که با مکیدن انگشت خو گرفت
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

