غزل شمارهٔ 1119
Toggle stanza 1لعل نسبت با لب یاقوت او بیجاده است
11
لعل نسبت با لب یاقوت او بیجاده است
صبح با آن چهره خندان در نگشاده است
22
دشت از چشم غزالان سینه پر داغ اوست
آن که ما دیوانگان را سر به صحرا داده است
33
حاصل عمر از حضور دوستان گل چیدن است
ورنه آب و دانه در کنج قفس آماده است
44
عشق محتاج دلیل و رهنما چون عقل نیست
خضر در قطع بیابان بی نیاز از جاده است
55
می کند در خانه خود سیر صحرای بهشت
سینه هر کس که از خار تمنا ساده است
66
هر که گردانید از دنیا رهزن روی خویش
بی تردد پشت بر دیوار منزل داده است
77
گرد ظلمت شسته است از روی آب زندگی
هر سری کز سایه بال هما آزاده است
88
سردی دوران به ما دست و دلی نگذاشته است
در خزان اشجار را برگ سفر آماده است
99
اختر بی طالع ما در بساط آسمان
خال موزونی است بر رخسار زشت افتاده است
1010
سینه ما صائب از خود می دهد بیرون گهر
پیش نیسان این صدف هرگز دهن نگشاده است
Sources
Persian text source: Ganjoor

