غزل شمارهٔ 6187

Toggle stanza 1
ز بی دردی نمی سازم به صندل دردسر پنهان
1

ز بی دردی نمی سازم به صندل دردسر پنهان

که سازم درد را از قدردانی از نظر پنهان

2

همان خون می چکد از شکوه دوری ز منقارش

اگر گردد چو مغز پسته طوطی در شکر پنهان

3

مگر از خانه آمد دلبر شبگرد من بیرون؟

که ماه از هاله گردیده است در زیر سپر پنهان

4

بلند افتاده است آهن دلان را ناخن کاوش

وگرنه می شدم در سنگ خارا چون شرر پنهان

5

همان از تیر باران حوادث نیستم ایمن

شوم در چشم مور از ناتوانی ها اگر پنهان

6

حذر کن بیشتر از خصم دیرین چون ملایم شد

که آن مکار را در موم باشد نیشتر پنهان

7

شود از سنگ و آهن خرده راز شرر رسوا

چو آمد از دو لب بیرون، نمی ماند خبر پنهان

8

شمیم بید و عود از آتش سوزان شود روشن

محال است این که ماند خلق مردم در سفر پنهان

9

ز شکر خنده پنهان نشد کم زهر چشم او

نماند تلخی بادام هرگز در شکر پنهان

10

مخور بی همرهان صائب دم آبی اگر باشد

که از شرم سکندر خضر گردید از نظر پنهان

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…