غزل شمارهٔ 1536
Toggle stanza 1بس که مژگان تو بر دیده روشن زده است
11
بس که مژگان تو بر دیده روشن زده است
پرده دیده من کاغذ سوزن زده است
22
خون گل بند ز خاکستر بلبل نشود
دشنه ناله که بر سینه گلشن زده است؟
33
هر طرف می نگرم برق بلا جلوه گرست
آتش خوی ترا باز که دامن زده است؟
44
قسم سنگ ملامت به سر سخت من است
داغ تا سکه سودا به سر من زده است
55
تا تو ای مور به تاراج کمر می بندی
خویش را برق سبکسیر به خرمن زده است
66
شرری کرده جدا بهر دل من اول
هر که در روی زمین سنگ به آهن زده است
77
مشکل از صبح قیامت به خود آیم صائب
که ره هوش من آن نرگس پر فن زده است
Sources
Persian text source: Ganjoor

