Toggle stanza 1
بس که مژگان تو بر دیده روشن زده است
1

بس که مژگان تو بر دیده روشن زده است

پرده دیده من کاغذ سوزن زده است

2

خون گل بند ز خاکستر بلبل نشود

دشنه ناله که بر سینه گلشن زده است؟

3

هر طرف می نگرم برق بلا جلوه گرست

آتش خوی ترا باز که دامن زده است؟

4

قسم سنگ ملامت به سر سخت من است

داغ تا سکه سودا به سر من زده است

5

تا تو ای مور به تاراج کمر می بندی

خویش را برق سبکسیر به خرمن زده است

6

شرری کرده جدا بهر دل من اول

هر که در روی زمین سنگ به آهن زده است

7

مشکل از صبح قیامت به خود آیم صائب

که ره هوش من آن نرگس پر فن زده است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور