غزل شمارهٔ 6415
Toggle stanza 1با درد بود صاف دل ساغر مستان
11
با درد بود صاف دل ساغر مستان
نخوت نفروشد به خزف گوهر مستان
22
پروای کله گوشه خورشید ندارد
از ابر خورد آب، دماغ تر مستان
33
عقل است که در پرده ناموس حصاری است
پوشیده و پنهان نبود جوهر مستان
44
خواهی که ترا عقل عسس بند نسازد
مگذار بورن پای خود از کشور مستان
55
کفاره همصحبتی زهد فروشان
آن است که هشیار نشینی بر مستان
66
روزی که ز خم جام هلالی به در آید
طالع شود از برج شرف اختر مستان
77
تا هیچ کس از قافله در راه نماند
شرط است که مستانه رود رهبر مستان
88
از باطن صاف می گلرنگ حذر کن
بر سنگ به بازیچه مزن گوهر مستان
99
شیرازه جمعیت ما موج شراب است
بی باده شود زیر و زبر دفتر مستان
1010
گر افسر شاهان بود از لعل گرانسنگ
از باده گلرنگ بود افسر مستان
1111
صائب صفت گوهر مستان چه ضرورست؟
از سینه دریاست عیان گوهر مستان
Sources
Persian text source: Ganjoor

