قصیدهٔ شمارهٔ 56 - در پند و ستایش

Toggle stanza 1
بزن که قوت بازوی سلطنت داری
1
بزن که قوت بازوی سلطنت داری
که دست همت مردانت می‌دهد یاری
2
جهان‌گشای و عدو بند و ملک‌بخش و ستان
که در حمایت صاحبدلان بسیاری
3
گرت به شب نبدی سر بر آستانهٔ حق
کیت به روز میسر شدی جهانداری؟
4
به دولت تو چنان ایمنست پشت زمین
که خلق در شکم مادرند پنداری
5
به زیر سایهٔ عدل تو آسمان را نیست
مجال آنکه کند بر کسی ستمکاری
6
کف عطای تو گر نیست ابر رحمت حق
چه نعمت است که بر بر و بحر می‌باری
7
مدیح، شیوهٔ درویش نیست تا گویم
مثال بحر محیطی و ابر آذاری
8
نگویمت که به فضل از کرام ممتازی
نگویمت که به عدل از ملوک مختاری
9
وگرچه این همه هستی، نصیحت اولیتر
که پند، راه خلاص است و دوستی باری
10
به سعی کوش که ناگه فراغتت نبود
که سر بخاری اگر روی شیر نر خاری
11
خدای یوسف صدیق را عزیز نکرد
به خوب رویی، لیکن به خوب کرداری
12
شکوه و لشکر و جاه و جمال و مالت هست
ولی به کار نیاید به جز نکوکاری
13
چه روزها به شب آورده‌ای به راحت نفس
چه باشد ار به عبادت شبی به روز آری
14
که پیش اهل دل آب حیات در ظلمات
دعای زنده‌دلانست در شب تاری
15
خدای سلطنتت بر زمین دنیا داد
ز بهر آنکه درو تخم آخرت کاری
16
به نیک و بد چو بباید گذاشت این بهتر
که نام نیک به دست آوری و بگذاری
17
پس از گرفتن عالم چو کوچ خواهد بود
رواست گر همه عالم گرفته انگاری
18
صراط راست که داند در آن جهان رفتن؟
کسی که خو کند اینجا به راست رفتاری
19
جهان ستانی و لشکرکشی چه مانندست
به کامرانی درویش در سبکباری؟
20
به بندگی سر طاعت بنه که بربایی
به رفعت از سر گردون، کلاه جباری
21
چو کار با لحد افتاد هر دو یکسانند
بزرگتر ملک و کمترینه بازاری
22
ورین گدا به مثل نیکبخت برخیزد
بدان امیر اجلش دهند سالاری
23
تو را که رحمت و دادست و دین، بشارت باد
که جور و ظلم و تعدی ز خلق برداری
24
بقای مملکت اندر وجود یک شرطست
که دست هیچ قوی بر ضعیف نگماری
25
به دولتت علم دین حق فراشته باد
به صولتت علم کفر در نگونساری
26
چنانکه تا به قیامت کسی نشان ندهد
بجز دهانه فرنگی و مشک تاتاری
27
هزار سال نگویم بقای عمر تو باد
که این مبالغه دانم ز عقل نشماری
28
همین سعادت و توفیق بر مزیدت باد
که حق‌گزاری و بی‌حق کسی نیازاری

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری

درست شد که نداری سر وفاداری

Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1911

هزار شکر خدا را که چون تو دلداری

نمود روی به من بعد مدتی یاری

Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1990

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری

ببالد از مژه انگشتهای زنهاری

Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 2692

به یأس هم نپسندید ننگ بیکاری

دل شکستهٔ ماکرد ناله معماری

Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 2693

خطاپرست مباش‌ ای ز راستی عاری

که ‌گر سپهر شوی می‌کشی نگو نساری

Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 2694

دمی‌ که عجز شود دستگاه بیکاری

گره گشایی ناخن کشد به سر خاری

Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 2695

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری

HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 443

منم که کار ندارم به غیر بی‌کاری

دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 3054

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری

چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 3055

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری

چگونه رطل گران خوار را به دست آری

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 3067

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor