غزل شمارهٔ 13
Poet: Saadi
Toggle stanza 1وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
11
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
22
یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند
بیوفا یاران که بربستند بار خویش را
33
مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق
دوستان ما بیازردند یار خویش را
44
همچنان امّید میدارم که بعد از داغ هجر
مرهمی بر دل نهد امّیدوارِ خویش را
55
رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
66
هر که را در خاک غربت پای در گل مانْد مانْد
گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را
77
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن
ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را
88
گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش
قبلهای دارند و ما زیبا نگار خویش را
99
خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار
من بر آن دامن نمیخواهم غبار خویش را
1010
دوش حورازادهای دیدم که پنهان از رقیب
در میان یاوران میگفت یار خویش را
1111
گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی
ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را
1212
درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود
بِه که با دشمن نمایی حال زار خویش را
1313
گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار
ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را
1414
ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن
تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را
1515
دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق
تا میان خلق کم کردی وقار خویش را
1616
ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
Zameen

