غزل شمارهٔ 36
Poet: Saadi
Toggle stanza 1بندهوار آمدم به زنهارت
11
بندهوار آمدم به زنهارت
که ندارم سلاح پیکارت
22
متفق میشوم که دل ندهم
معتقد میشوم دگر بارت
33
مشتری را بهای روی تو نیست
من بدین مفلسی خریدارت
44
غیرتم هست و اقتدارم نیست
که بپوشم ز چشم اغیارت
55
گرچه بیطاقتم چو مورِ ضعیف
میکُشم نفْس و میکشم بارت
66
نه چنان در کمند پیچیدی
که مُخَلَّص شود گرفتارت
77
من هم اول که دیدمت گفتم
حذر از چشم مست خونخوارت
88
دیده شاید که بی تو برنَکُنَد
تا نبیند فراق دیدارت
99
تو ملولی و دوستان مشتاق
تو گریزان و ما طلبکارت
1010
چشم سعدی به خواب بیند خواب
که ببستی به چشم سَحَّارت
1111
تو بدین هر دو چشم خوابآلود
چه غم از چشمهای بیدارت
Zameen

