غزل شمارهٔ 409
Poet: Saadi
Toggle stanza 1تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
11
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
22
پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
33
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکَنم دیده که من دیده از او برنکَنم
44
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
55
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
66
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
77
گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
88
گر به خون تشنهای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
99
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
1010
شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
1111
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آن است که شوری به جهان درفکنم
1212
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم
چه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1362
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1487
این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم
حاش لله که بود بی تو سر زیستنم
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 607
ای که دیدی رخ آن دلبر پیمان شکنم
یا رسیدی به سر کوی بت سیمتنم
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 608
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 565

